مشكات

ما تا آخر ايستاده ايم

صفحه نخست | انجمن | ارتباط با ما | پروفایل مدیر وبلاگ | عضویت در سایت | ورود به سایت | پنل کاربران | نقشه سایت | لينك باكس | ارسال مطلب | Rss
موضوعات

پنل ورودی کاربران

خبرنامه

چت باکس

پيوندهاي روزانه

 

لينک دوستان

آمار بازديد

آخرین ارسالی های انجمن

عنوان تالارها بازديد

پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي به اين وبلاگ خوش آمديد . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما در بهتر شدن كيفيت مطالب وبلاگ ياري رسانيد .

پيش فروش سانديس هاي راهپيمايي 22 بهمن


    شما مي توانيد با انتخاب يك يا چند محصول و تكميل فرم و واريز هزينه سانديس ها به حساب شماره ۲۲/۱۱/۸۹ بانك شيخ بي سواد شعبه مرحوم جزايري، به نام حمايت از نظام اسلامي، فرم را همراه فيش واريزي به آدرس شيخ آباد ...

    يكي از بزرگترين شركت هاي توليد كننده آبميوه در ايران كه محصولات آن با نام "سانديس" توزيع مي گردد .اخيرا به بخش خصوصي واگذار شده است، طي صدور بيانيه اي نسبت به محصول خود نكاتي را متذكر شده است .

    به گزارش جهان همچنين از اين طريق اقدام به پيش فروش "سانديس" براي راهپيمايي ۲۲ بهمن امسال نموده است.

    به گزارش خبرگزاري چيز نيوز و به نقل از روابط عمومي شركت سانديس، اين شركت طي بيانيه اي كه به مناسبت فرارسيدن سالروز انقلاب اسلامي ايران صادر نموده است، بر تاثيرگذاري سانديس در راهپيمايي هاي مردمي و حضور هرچه بيشتر آنها به واسطه علاقه به سانديس اشاره كرده و راه حل جديدي براي بهره مندي مردم از محصولات اين شركت ارائه كرده است.

    متن كامل اين بيانيه به شرح زير است:

    بسمه تعالي
    ايرانيان عزيز، سالهاست كه در كنار شما و با شعار "هر ايراني، هر راهپيمايي، يك سانديس" همراه با شما در روزهاي سخت انقلاب و نظام بوده ايم و همگان به نقش محصولات ما در راهپيمايي هاي ميليوني شما امت حزب الله پي برده اند. اكنون با فرارسيدن سالروز انقلاب اسلامي ايران و در جهت كمك به حضور انبوه جمعيت مردم در راهپيمايي ۲۲ بهمن چند نكته در مورد سانديس هاي شركت ما حائز اهميت است كه مختصرا به عرض ميرسانيم.

    دانشمندان غربي نه، بلكه دانشمندان شرقي غرب زده، طي تحقيقات خود به اين نتيجه رسيده اند كه توزيع سانديس در بين مردم حاضر در راهپيمايي به تعداد شركت كنندگان آن افزوده و باعث مي شود كه شعارهايي از جنس همان طعم سانديس ها توسط مردم سر داده شود.
    يكي از دانشمندان دانشگاه آزاد واحد لندن كه مدتي است از وطن دور مانده، به همراه همكاران خود در آن مركز با انجام تحقيقات بر روي جلبك ها به اين نتيجه رسيده اند كه "جلبك سبز" اثر سوئي در روند رشد ساير جانداران خواهد داشت.

    " دكتر مهدي هاشمي كه نخواست نامش فاش نشود و نخواست كه نامش به اختصار (م.ه) نوشته شود، در گفتگو با روزنامه "صبح آقا زاده ها" عنوان كرد: جلبك سبز در سالهاي اخير يكي از مهمترين آفات اجتماعي بود كه تاثيرات منفي بسياري در وحدت جامعه داشته است. ما در تحقيقات خود به اين نتيجه رسيده ايم كه در مقابل جلبك، سانديس همواره توانسته است كه وحدت گروه هاي مختلف جامعه را افزايش دهد.

    همچنين آمارها نشان داده است كه وجود سانديس در راهپيمايي هاي مردمي مي تواند به مراتب تعداد مردم را افزايش داده و به نظر ما اين براي استقلال هر كشوري كه مدت ها است پيروزي را شكست نداده لازم و ضروريست.

    ما آزمايشات خود را بر روي نمونه سانديس بيش از سي كشور جهان انجام داده ايم كه نتايج نشان داده است سانديس هايي كه توسط دولت ايران توزيع مي شود مرغوب ترين و بهترين نوع سانديس است چرا كه توانسته است زن و مرد، پير و جوان، نوجوان و كودك و حتي طفل شير خواره را براي حمايت از نظام خود به راهپيمايي ها بكشاند اما سانديس هاي ساير كشور ها از چنين تاثير گذاري بر روي مردم برخوردار نبوده است.

    توزيع سانديس بين سربازان ايراني در جنگ با عراق كه يكي از آنها بدون توجه به جراحت در بدنش مشغول خوردن كمپوت است.

    حتي نمونه اين تاثير گذاري را در جنگ بين ايران و عراق مي توان مشاهده كرد كه مقامات ايران جوانها را با وعده "سانديس" و "كمپوت" روانه جبهه ها مي كردند كه سر انجام به پيروزي ايران در آن جنگ و تنها به واسطه سانديس نديده هاي جنگ رفته منجر شد. بنا براين به وضوح مي توان به قدرت سانديس در معادلات سياسي و در رفع بحرانهاي اجتماعي پي برد."

    ملت شريف ايران

    حال كه با لطف خدا و حمايت شما دنيا به رابطه سانديس شركت ما و راهپيمايي شما اذعان دارد و به حضور ميليوني شما در رهپيمايي ها به واسطه سانديس پي برده است. براي بهره مندي فرد فرد شما از سانديس هاي راهپيمايي پيش رو و به دليل استقبال بي نظير شما از سانديس هاي راهيمايي ۹ دي و كمبود سانديس در برخي مراكز استاني و همچنين براي جلوگيري از ايجاد بازار سياه و سفيد و احيانا رنگي، اقدام به پيش فروش سانديس هاي راهپيمايي ۲۲ بهمن امسال مي نماييم تا همگان با خيالي آسوده به فكر راهپيمايي بوده و به راحتي به سانديس هايي با طعم دلخواهتان دسترسي پيدا كنيد.

    شما مي توانيد با انتخاب يك يا چند محصول و تكميل فرم و واريز هزينه سانديس ها به حساب شماره ۲۲/۱۱/۸۹ بانك شيخ بي سواد شعبه مرحوم جزايري، به نام حمايت از نظام اسلامي، فرم را همراه فيش واريزي به آدرس شيخ آباد، فلكه ممد تمدن، خيابان مير اول نه دومم نه سوم، فرعي رهنورد، كوچه ۲۲خرداد، پلاك ۸۸ فرستاده تا از محصولات اين شركت در راهپيمايي عظيم و ميليوني ۲۲ بهمن بهره مند شويد.

    ليست سانديس ها و طعم و قيمت آنها

    قيمت تمامي محصولات به " شهي " است
    قابل ذكر است "شهي" در فرهنگ قديم ايران به كسي اطلاق مي شده است كه همينجوري به ديگران پول مي داده است و در واقع بر گرفته از نام شخصي به نام "شهرام جزايري" است و امروزه واحد پول ايران را "شهي" مي گويند.

    سانديس حجم ۱۰۰ بي بي سي طعم: لعن علي عدوك يا حسين، خاتمي و كروبي و مير حسين- قيمت: صد شهي
    سانديس حجم ۲۰۰ بي بي سي طعم: سران فتنه را محاكمه كنيد- قيمت: صد شهي
    سانديس حجم ۴۰۰ بي بي سي طعم: خواص بي بصيرت نميخوايم- قيمت: دويست شهي
    سانديس حجم ۵۰۰ بي بي سي طعم: مرگ بر ضد ولايت فقيه- قيمت: هزار شهي
    سانديس حجم ۷۰۰ بي بي سي طعم: مرگ بر منافق- قيمت: هزار شهي
    سانديس حجم ۹۰۰ بي بي سي طعم: مرگ بر آمريكا - قيمت:هزار و هشتصد شهي
    سانديس حجم ۱۰۰۰ بي بي سي طعم: مرگ بر اسرائيل- قيمت: دو هزار شهي
    قيمت محصولات بر اساس اولويت طعم ها تعيين شده است

    ضمنا محصولات جديد شركت كه به تازگي توليد شده و در راهپيمايي هاي قبلي موجود نبود به شرح زير است:
    سانديس حجم ۵۰۰ بي بي سي و با طعم هاي حمايت از انقلاب مردم مصر و تونس و طعم هاي مرگ بر حسني نا مبارك، مرگ بر بن علي ديكتاتور و با قيمت ۱۰۰ شهي

    فرم زير را تكميل و همراه فيش واريزي به آدرس ذكر شده ارسال نماييد:

    اينجانب ......... تعداد ...... سانديس با طعم هاي ......... را جهت حضور در راهپيمايي ۲۲ بهمن درخواست كرده و تعهد مي نمايم كه سانديس را هنگام راهپيمايي نوشيده و بر طبق طعم هاي آن شعار بدهم و "ني سانديس" را در چشم دشمنان نظام و دشمنان امام خامنه اي فرو كنم.
    حساب شماره ۲۲/۱۱/۸۹ بانك شيخ بي سواد شعبه مرحوم جزايري، به نام حمايت از نظام اسلامي
    آدرس: شيخ آباد، فلكه ممد تمدن، خيابان مير اول نه دومم نه سوم، فرعي رهنورد، كوچه ۲۲خرداد، پلاك ۸۸
    سانديس خوران عزيز با كمك خدا و به دعاي شما انشاء الله به زودي ايران در زمينه توليد سانديس به خود كفايي رسيده و محصول خود را به ديگر كشورهاي انقلاب كرده از جمله مصر، تونس، اردن و ... براي سالگرد انقلاب هايشان و حضور ميليوني مردم آن كشور ها در راهپيمايي صادر خواهد كرد.

,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 34 بازديد |


دو خاطره از رييس دفتر رهبر انقلاب


    حجت الاسلام و المسلمين محمد محمدي گلپايگاني از خاطرات خود از دوران رژيم طاغوت مي گويد؛ از روزي كه امام خميني گريه كرد و از روزي كه طنين صداي' خلصنا من شاه، يا رب' در شهر پيچيد.
     
    به گزارش ايرنا، تصدي رياست دفتر رهبر معظم انقلاب كار پر مشغله اي است كه مجالي باقي نمي گذارد تا خبرنگاران با فراغ بال با حجت الاسلام والمسلمين محمدي گلپايگاني گفت و گو و از خاطرات دوران مبارزه با رژيم طاغوت بشنوند. اما برگزاري مراسم بزرگداشت روز نيروي هوايي و حضور رييس دفتر مقام معظم رهبري در اين مراسم فرصتي را فراهم كرد تا در حاشيه اين مراسم و در زماني كوتاه به گفت و گو با ايشان بنشينيم و از خاطرات دوران مبارزه بشنويم.

    رييس دفتر رهبر معظم انقلاب گفت:از شروع نهضت اسلامي در سال ۱۳۴۱ با آن همراه بودم و عليه رژيم طاغوت مبارزه مي كردم اما اوج فعاليت من در سال ۱۳۵۶ و هم زمان با اوج گرفتن حركت انقلابي مردم بود.

    با وجود اينكه هيچ وقت دستگير نشدم اما همواره مورد تعقيب بودم كه با زرنگي توانستم فرار كنم.

    حجت الاسلام والمسلمين محمدي گلپايگاني يكي از خاطرات تلخ خود از دوران مبارزات انقلابي را مربوط به سال ۱۳۴۲ و هجوم وحشيانه ماموران شاه به مدرسه فيضيه مي داند.

    وي اظهار داشت:در سال ۱۳۴۲و زماني كه ماموران به فيضيه ريختند و آن جنايتها را مرتكب شدند طلبه اي جوان در قم بودم و ديدم كه چه كردند.

    فرداي فاجعه، حضرت امام خميني (ره) به فيضيه آمدند و از نزديك جنايتهاي ماموران شاه را مشاهده كردند. عمامه ها روي زمين ريخته بود؛ كفش ها گوشه كنار پراكنده شده؛ و لباس هاي پاره پاره در صحن فيضيه پخش شده بود. در اين زمان، امام با مشاهده اين فجايع به گريه افتادند و سپس آن نطق تاريخي را در محكوميت اين فاجعه ايراد كردند.

    رييس دفتر رهبر معظم انقلاب ادامه داد: موج جديد انقلاب از سال ۱۳۵۶ شروع شد كه در اين مقطع زماني فعاليت من نيز گسترده تر شد. در آن زمان كارهاي زيادي را انجام داديم كه از جمله آنها تصرف مقر ساواك بود.

    حجت الاسلام والمسلمين محمدي گلپايگاني همچنين با اصرار خبرنگار ايرنا به ذكر خاطره اي ديگر پرداخت و گفت: در دوران مبارزه با رژيم طاغوت براي همراه كردن مردم با موج انقلاب به شهرهاي مختلف سفر مي كرديم؛ كه در يكي از اين سفرها كه در واقع آخرين ماه رمضان در دوران طاغوت بود و در شب بيست و يكم اين ماه شريف و در شب قدر، زماني كه قرار شد دعاي جوشن كبير در مسجد اين شهر خوانده شود پيشنهاد دادم به جاي ذكر 'خلصنا من النار يا رب'، خوانده شود 'خلصنا من شاه، يا رب' كه اين ابتكار، موثر واقع شد و اين ذكر در تمام شهر پيچيد و كسي هم نمي توانست جلوي آن را بگيرد.

,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 24 بازديد |


خاطره خواندني رهبر معظم انقلاب: كنار خيابان سجده شكر كردم


    روزهاي اوج انقلاب در بهمن 57 و قله آن در دهه فجر، براي تمامي افرادي كه آن روزها را درك كرده اند سرشار از خاطرات و يادهاي شورانگيز است. البته كسي كه خود در بطن و عمق حوادث و جريانات حضور داشته به صورت طبيعي خاطرات بيشتري خواهد داشت. حال، اگر اين شخص كسي مانند رهبر معظم انقلاب، حضرت آيت الله خامنه‌اي باشد، تبعاً آن خاطرات جذاب‌تر و خواندني تر خواهد بود.
     

    روزهاي اوج انقلاب در بهمن ۵۷ و قله آن در دهه فجر، براي تمامي افرادي كه آن روزها را درك كرده اند سرشار از خاطرات و يادهاي شورانگيز است. البته كسي كه خود در بطن و عمق حوادث و جريانات حضور داشته به صورت طبيعي خاطرات بيشتري خواهد داشت. حال، اگر اين شخص كسي مانند رهبر معظم انقلاب، حضرت آيت الله خامنه‌اي باشد، تبعاً آن خاطرات جذاب‌تر و خواندني تر خواهد بود. در آستانه سالروز پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي، ما نيز به مطالب نقل شده از حضرت آقا رجوع كرده ايم و از ميان خيل خاطرات ايشان، چند خاطره را كه حال و هواي آن روزها را از دريچه ديده بصير ايشان نشان مي‌دهد، تقديم مي كنيم:

    خاطره‌اي كه تا به حال كسي نگفته!
    «آمدن بنده به تهران ، قبلاً قرار بود خيلي زودتر انجام بگيرد. يعني وقتي من از تبعيد برگشتم و آمدم مشهد يك مدتي مشهد بودم و با دوستان تهران كارهاي مشتركي داشتيم كه براي انجام آن كارها به تهران بمانم و خود من هم همين قصد را داشتم ، لكن چون محرم و صفر در پيش بود و آن دستور امام نسبت به محرم و صفر، رفتم مشهد تا با همكاري دوستان، كارهاي محرم و صفر را در مشهد سامان بدهيم و چون كارها مثل همه جاي ديگر در ارتباط با مردم خيلي دست و پاگير بود، تظاهرات فراوان و سازمان دادن راهپيمايي هاي مهم و بي سابقه چند صد هزار نفري مشهد مانع آمدن من از مشهد به تهران مي شد تا اين كه مرحوم شهيد آقاي مطهري چند بار برايم پيغام فرستادند براي يك كار مهمي بايد بيايم تهران و لذا دوستان مشهدي را راضي كردم كه بيايم تهران و آمدم .
    اما آن كار مهمي كه ايشان گفته بودند، اين بود كه حضرت امام مرا به عنوان عضو شوراي انقلاب معين كرده بودند و من از اين قضيه خبر نداشتم كه آنها مي خواستند اين مطلب را ابلاغ كنند. لهذا اين انتصاب حضرت امام موجب شد تا در تهران بمانم و در مدرسه رفاه محل تشكيل كميته استقبال استقرار يافتيم تا آن روزهاي بسيار حساس قبل از آمدن حضرت امام و روز دوازدهم بهمن كه در اين رابطه يك خاطره اي در ذهنم مانده كه شايد براي شما هم جالب باشد. آن خاطره شبي است كه اعلام شد فرداي آن روز فرودگاه را بستند و بختيار مي‌خواست اين اعلاميه را در راديو بخوانند. لذا چون چند نفر از اعضاي شوراي انقلاب با بختيار سوابق البته شايد آن روز اسم شوراي انقلاب را هنوز بر اين جمع منطبق نمي‌دانستند. مي‌دانستند كه شوراي انقلابي وجود دارد منتها اين كه چه كساني مجموعه شورا را تشكيل مي‌دهند برايشان مشخص نبود . لكن به هر حال معلوم بود كه يك عده‌اي با امام ارتباط دارند و بارزترين آنها شهيد بهشتي و شهيد مطهري و برخي از برادران ديگرمان مثل آقاي هاشمي و شهيد باهنر از جمله كساني بودند كه مشخصاً در زمينه مسائل تظاهرات و غير ذلك با امام ارتباط داشتند آن شب يكي از همان آقاياني كه با گروه بختيار ارتباط داشت ، اعلاميه بختيار را كه در آن گفته بود مي‌خواهم براي پاره‌اي مذاكرات با آيت الله خميني به پاريس بروم ، آورد آنجا و گفت اين اعلاميه را بختيار داده و گفته است امام هم با اين اعلاميه موافقت كرده است و اين امر براي ما غير قابل باور بود كه امام ملاقات با بختيار را به اين سادگي بپذيرد.
    چون ما از قبل مي دانستيم كه شرط دخول براي زيارت امام استعفا از مقامات و حتي بالاتر از آن تبري جستن از نظام پادشاهي و اين قبيل چيزها است و در بين ما اين شرط به عنوان اذن دخول براي رسيدن به خدمت امام گفته مي‌شد و لذا براي ما قابل تصور نبود كه بختيار با يك متن بي رمق و ضعيفي اجازه رسيدن به حضور امام را دريافت كرده باشد لكن آن كسي كه اعلاميه را آورده بود و خودش هم عضو شوراي انقلاب بود، مي گفت تحقيقا آن كار انجام گرفته است .
    در ابتداي جلسه كه اعلاميه را آوردند، شهيد بهشتي در جلسه نبود و قبل از اين كه ايشان بيايند شهيد مطهري يكي از عبارات اعلاميه را اصلاح كرد و بعد كه شهيد بهشتي آمد يك اصلاح ديگري هم ايشان به عمل آوردند كه در نتيجه اين دو اصلاح تقريباً محتوا عوض شد و آن دو شهيد گفتند اگر عبارات اين طور باشد شايد مورد قبول حضرت امام قرار بگيرد، لكن به نظر اكثريت بعيد به نظر مي رسيد كه امام چنين چيزي را قبول كنند. از اثناي صحبت يكي از حضار هم عقيده خودمان گفت اين مشكلي ندارد، خوب است خودمان تلفني از پاريس سؤال كنيم؟ شهيد مطهري گفت:
    من خودم سؤال مي كنم و رفت در اتاق مجاور كه تلفن بود، پس از اندكي كه برگشت گفت بله امام قبول كردند و آقاي مطهري گفته بودند ما اينجا دو مطلب را اصلاح كرديم كه به بختيار بقبولانيم لكن از آنجا گفته بودند شما براي تغيير اعلاميه اصرار نكنيد، امام همان متن را قبول كردند، فقط شما كاري بكنيد كه اعلاميه به اخبار ساعت هشت بعد از ظهر برسد ايشان كه برگشت گفت: امام قبول كردند و مي گويند اصرار هم نكنيد. ما گفتيم پس اقلاً اين دو اصلاح انجام شده باشد كه همان ساعت علماي قم ... و همه علمايي كه از شهرستان به احتمال ورود امام آمده بودند تهران، در دبيرستان علوي اسلامي جمع بودند، ما هم رفتيم در جلسه آنها، به خاطر ندارم حالا كه شهيد بهشتي يا شهيد مطهري در آن مجلس مطلب را به عنوان خبر جديد در آن مجلس گفتند كه بختيار يك چنين اعلاميه‌اي داده است كه ظاهراً امام هم قبول كردند.
    آن برادراني كه در آن مجلس بودند ... گفتند: نه ، امام اين را قبول نكرده است و اين همان نظر ماها بود. يعني ما هم فكر مي كرديم اين براي امام غيرقابل قبول است ، منتها آن تلفني كه به پاريس شده بود و از پاريس جواب داده بودند امام قبول كرده است سبب شد تا دوستان ما كه در آن جلسه بودند گفتند ما خودمان با پاريس تماس گرفتيم ، امام قبول كردند. آقاي منتظري گفتند: تا من خودم با پاريس صحبت نكنم باور نخواهم كرد و در آن جلسه بر سر اين قضيه بگو مگو شد كه آيا امام اين متن جديد اصلاح شده را قبول مي كنند يا نه ؟
    همه ما معتقد بوديم اگر امام قبول كنند، كار عجيبي انجام گرفته و اين را همه مي‌دانستند منتها چون آن جمع موجود در آن جلسه سابقه‌ آن تلفن را نداشتند و خودشان با پاريس صحبت نكرده بودند، مايل بودند خودشان مستقيم صحبت كنند كه به نظرم آقاي منتظري تلفن كردند و به پاريس گفتند اين كه من مي‌گويم را بنويسيد خدمت امام بگوييد و جوابش را به من بدهيد. ما رفتيم به مدرسه رفاه منتظر جواب امام بوديم تا نيمه شب كه آن اعلاميه كوتاه حضرت امام رسيد و حضرت امام گفتند: نخير من به كسي قول ندادم و تا استعفا ندهد، قبول نمي‌كنم. كه فرداي آن شب در روزنامه‌ها نوشتند و اين همان تكه جالب خاطره آن شب بود كه تا كنون كسي نگفته است.» (مصاحبه با خبرنگار صدا و سيما پيرامون خاطرات انقلاب، ۱۱ بهمن ۱۳۶۳)

    تحصن در دانشگاه تهران در اعتراض به بستن فرودگاه‌ها
    «آن شبي كه قرار بود صبح فردا برويم تحصن كنيم، آن روزي بود كه امام قرار بود بيايند و نيامدند ما رفتيم در بهشت زهرا يك سخنراني شهيد بهشتي كردند، بعد هم قطعنامه اي را كه تهيه كرده بوديم خوانديم و برگشتيم. وقتي برگشتيم صحبت شد حالا بايد قدم بعدي چه باشد؟ و فكر تحصن در تهران بي‌ارتباط با تجربه تحصن در مشهد نبود. يعني تجربه موفق تحصن بيمارستان مشهد مشوق تحصني بود كه در تهران انجام گرفت و مدتي بحث شد كه تحصن كجا انجام بگيرد؟ بعضي گفتند: در مسجد امام بازار كه آن وقت موسوم به مسجد شاه بود و بعضي هم جاهاي ديگر را پيشنهاد مي‌كردند. ضمن همه پيشنهادها، دانشگاه هم پيشنهاد شد كه اين پيشنهاد بسيار جالب بود و از هر جهت خوب بود و بنابر اين شد صبح زود برادرها بروند به دانشگاه ، منتها خوف اين مي رفت كه دانشگاه را ببندند. لذا قبلاً ما فرستاديم با يكي از مسئولين دانشگاه كه بعدها رئيس دانشگاه شد تفاهم كرديم و مشكلات زيادي هم سر راه ما درست كردند، اما مسجد دانشگاه خوشبختانه باز بود و ما فوراً رفتيم داخل مسجد و آن اطاقك بالاي مسجد را ستاد كارهايمان قرار داديم و اولين كاري كه كرديم يك اعلاميه نوشتيم گفتيم كه اين اعلاميه پخش بشود چون فكر مي‌كرديم حضور ما در اينجا وقتي فايده خواهد داشت كه همراه با زبان و بيان باشد و اين سياست را تا آخر هم ادامه داديم و همين بود كه اثر كرد؛ زيرا اگر سخنراني و اعلاميه ها نبود مشخص نمي‌شد كه چه كاري انجام گرفته، يعني هم مردم در جريان قرار نمي گرفتند و هم تبليغات دستگاه مي توانست آن را جور ديگري جلوه بدهد.
    لذا برنامه‌هاي مختلفي در دانشگاه داشتيم، يكي سخنراني‌هاي مستمري بود كه در مسجد دانشگاه انجام مي‌گرفت و هر كدام از ماها يك برنامه سخنراني آنجا گذاشتيم، از برنامه‌هاي ديگر انتشار اعلاميه‌ها بود و يكي ديگر هم بولتن روزانه منتشر مي‌كرديم كه به گمانم دوتا بولتن منتشر كرديم ، يكي در دانشگاه به نام تحصن بود يكي هم هنگام تشريف آوردن امام و بعد از ورود امام در مدرسه رفاه كه من يكي دو شماره از آن را دارم كه نشان دهنده سبك روحيات و افكار و آن هيجانات و احساس‌ها و ديدهاي خيلي ابتدايي نسبت به حوادث بي سابقه و سريع آن روزهاست كه آدم وقتي نگاه مي‌كند مي‌بيند آن وقت با مسائل چگونه برخورد مي كرديم.»
    (مصاحبه با خبرنگار صدا و سيما پيرامون خاطرات انقلاب، ۱۱ بهمن ۱۳۶۳)

    در تحصن گفتم من چاي مي‌دهم!
    «هنگامي كه قرار بود امام(ره) تشريف بياورند و ما در دانشگاه تهران تحصن داشتيم، جمعي از رفقاي نزديكي كه با هم كار مي‏كرديم و همه‏شان در طول مدت انقلاب، نام و نشانهايي پيدا كردند و بعضي از آنها هم به شهادت رسيدند - مثل شهيد بهشتي، شهيد مطهري، شهيد باهنر، برادر عزيزمان آقاي هاشمي، مرحوم رباني شيرازي، مرحوم رباني املشي - با هم مي‏نشستيم و در مورد قضاياي گوناگون مشورت مي‏كرديم. گفتيم كه امام، دو سه روز ديگر يا مثلاً فردا وارد تهران مي‏شوند و ما آمادگي لازم را نداريم. بياييم سازماندهي كنيم كه وقتي ايشان آمدند و مراجعات زياد شد و كارها از همه طرف به اينجا ارجاع گرديد، معطل نمانيم. صحبت دولت هم در ميان نبود.
    ما عضو شوراي انقلاب بوديم و بعضي هم در آن وقت، اين موضوع را نمي‏دانستند و حتي بعضي از رفقا - مثل مرحوم رباني شيرازي يا مرحوم رباني املشي - نمي‏دانستند كه ما چند نفر، عضو شوراي انقلاب هم هستيم. ما با هم كار مي‏كرديم و صحبتِ دولت هم در ميان نبود؛ صحبت همان بيت امام بود كه وقتي ايشان وارد مي‏شوند، مسئوليتهايي پيش خواهد آمد. گفتيم بنشينيم براي اين موضوع، يك سازماندهي بكنيم. ساعتي را در عصر يك روز معين كرديم و رفتيم در اتاقي نشستيم. صحبت از تقسيم مسئوليت‌ها شد و در آنجا گفتم كه مسئوليت من اين باشد كه چاي بدهم! همه تعجب كردند. يعني چه؟ چاي؟ گفتم: بله، من چاي درست كردن را خوب بلدم. با گفتن اين پيشنهاد، جلسه حالي پيدا كرد. مي‏شود آدم بگويد كه مثلاً قسمت دفتر مراجعات، به عهده‏ من باشد. تنافس و تعارض كه نيست. ما مي‏خواهيم اين مجموعه را با همديگر اداره كنيم؛ هر جايش هم كه قرار گرفتيم، اگر توانستيم كار آنجا را انجام بدهيم، خوب است.
    اين، روحيه‏ من بوده است. البته، آن حرفي كه در آنجا زدم، مي‏دانستم كه كسي من را براي چاي ريختن معين نخواهد كرد و نمي‏گذارند كه من در آنجا بنشينم و چاي بريزم؛ اما واقعاً اگر كار به اينجا مي‏رسيد كه بگويند درست كردن چاي به عهده‏ شماست، مي‏رفتم عبايم را كنار مي‏گذاشتم و آستين‌هايم را بالا مي‏زدم و چاي درست مي‏كردم. اين پيشنهاد، نه تنها براي اين بود كه چيزي گفته باشم؛ واقعاً براي اين كار آماده بودم.
    من، با اين روحيه وارد شدم ... گفتن اين مطالب، شايد چندان آسان نباشد و ممكن است حمل بر چيزهاي ديگر شود؛ اما واقعاً اعتقادم اين است كه براي انقلاب بايد اين‏طوري باشيم.»
    (سخنراني در مراسم توديع كاركنان نهاد رياست جمهوري، ۱۸ مرداد ۱۳۶۸)


    ديدم امام تك و تنها از انتهاي كوچه مي آيد
    «يكي از خاطرات خيلي جالب من، آن شب اولي است كه امام وارد تهران شدند؛ يعني روز دوازدهم بهمن - شب سيزدهم - شايد اطلاع داشته باشيد و لابد شنيده‌ايد كه امام، وقتي آمدند، به بهشت زهرا رفتند و سخنراني كردند، بعد با هلي‌كوپتر بلند شدند و رفتند.
    تا چند ساعت كسي خبر نداشت كه امام كجا هستند! علت هم اين بود كه هلي‌كوپتر، امام را در جايي كه خلوت باشد برده بود؛ چون اگر مي‌خواست جايي بنشيند كه جمعيت باشد، مردم مي‌ريختند و اصلاً اجازه نمي‌دادند كه امام، يك جا بروند و استراحت كنند. مي‌خواستند دور امام را بگيرند.
    هلي‌كوپتر در نقطه‌اي در غرب تهران رفت و نشست، بعد اتومبيلي امام را سوار كرد. همين آقاي «ناطق نوري» اتومبيلي داشتند، امام را سوار مي‌كنند - مرحوم حاج احمد آقا هم بود - امام مي‌گويند: مرا به خيابان ولي‌عصر ببريد؛ آنجا منزل يكي از خويشاوندان است. درست هم بلد نبودند؛ مي‌روند و سراغ به سراغ، آدرس مي‌گيرند، بالاخره پيدا مي‌كنند - منزل يكي از خويشاوندان امام - بي‌خبر، امام وارد منزل آنها مي‌شوند!
    امام هنوز نماز هم نخوانده بودند - عصر بود - از صبح كه ايشان آمدند - ساعت حدود نه و خرده‌اي - و به بهشت زهرا رفتند تا عصر، نه ناهار خورده بودند، نه نماز خوانده بودند، نه اندكي استراحت كرده بودند! آن‌جا مي‌روند كه نمازي بخوانند و استراحتي بكنند. ديگر تماس با كسي نمي‌گيرند؛ يعني آن‌جا كه مي‌روند، با كسي تماس نمي‌گيرند. حالا كساني كه در اين ستادهاي عملياتي نشسته بودند - ماها بوديم كه نشسته بوديم - چقدر نگران مي‌شوند! اين ديگر بماند. چند ساعت، هيچ كس از امام خبر نداشت؛ تا بعد بالاخره خبر دادند كه بله، امام در منزل فلاني هستند و خودشان مي‌آيند، كسي دنبالشان نرود!
    من در مدرسه رفاه بودم كه مركز عملياتِ مربوط به استقبال از امام بود - همين دبستان دخترانه رفاه كه در خيابان ايران است كه شايد شما آشنا باشيد و بدانيد - آن‌جا در يك قسمت، كارهايي را كه من عهده‌دار بودم، انجام مي‌گرفت؛ دو، سه تا اتاق بود. ما يك روزنامه روزانه منتشر مي‌كرديم. در همان روزهاي انتظار امام، سه، چهار شماره روزنامه منتشر كرديم. عده‌اي آن‌جا بوديم كه كارهاي مربوط به خودمان را انجام مي‌داديم.
    آخر شب - حدود ساعت ۹/۳۰ يا ۱۰ بود - همه خسته و كوفته، روز سختي را گذرانده بودند و متفّرق شدند. من در اتاقي كه كار مي‌كردم، نشسته بودم و مشغول كاري بودم؛ ناگهان ديدم مثل اين كه صدايي از داخل حياط مي‌آيد - جلوِ ساختمان مدرسه رفاه، يك حياط كوچك دارد كه محل رفت و آمد نيست؛ البته آن هم به كوچه در دارد، ليكن محل رفت و آمد نيست - ديدم از آن حياط، صداي گفت‌وگويي مي‌آيد؛ مثل اين‌كه كسي آمد، كسي رفت. پا شدم ببينم چه خبر است. يك وقت ديدم امام از كوچه، تك و تنها به طرف ساختمان مي‌آيند! براي من خيلي جالب و هيجان‌انگيز بود كه بعد از سالها ايشان را مي‌بينم - پانزده سال بود، از وقتي كه ايشان را تبعيد كرده بودند، ما ديگر ايشان را نديده بوديم - فوراً در ساختمان، ولوله افتاد؛ از اتاقهاي متعدد - شايد حدود بيست، سي نفر آدم، آن‌جا بودند - همه جمع شدند. ايشان وارد ساختمان شدند. افراد دور ايشان ريختند و دست ايشان را بوسيدند. بعضي‌ها گفتند كه امام را اذيت نكنيد، ايشان خسته‌اند.
    براي ايشان در طبقه بالا اتاقي معين شده بود - كه به نظرم تا همين سالها هم مدرسه رفاه، هنوز آن اتاق را نگهداشته‌اند و ايام دوازده بهمن، گرامي مي‌دارند - به نحوي طرف پله‌ها رفتند تا به اتاق بالا بروند. نزديك پاگرد پله كه رسيدند، برگشتند طرف ما كه پاي پله‌ها ايستاده بوديم و مشتاقانه به ايشان نگاه مي‌كرديم. روي پله‌ها نشستند؛ معلوم شد كه خود ايشان هم دلشان نمي‌آيد كه اين بيست، سي نفر آدم را رها كنند و بروند استراحت كنند! روي پله‌ها به قدر شايد پنج دقيقه نشستند و صحبت كردند. حالا دقيقاً يادم نيست چه گفتند. به‌هرحال، «خسته نباشيد» گفتند و اميد به آينده دادند؛ بعد هم به اتاق خودشان رفتند و استراحت كردند.
    البته فرداي آن روز كه روز سيزدهم باشد، امام از مدرسه رفاه به مدرسه علوي شماره دو منتقل شدند كه بر خيابان ايران است - نه مدرسه علوي شماره يك كه همسايه رفاه است - و ديگر رفت و آمدها و كارها، همه آن‌جا بود. اين خاطره به يادم مانده است.» (گفت و شنود صميمانه رهبر معظم انقلاب اسلامي با گروهي از جوانان و نوجوانان، ۱۴ بهمن ۷۶)

    امام گفتند شبها در مدرسه نمانيد
    «من با بسياري از اين شهداي نامدار و معروف روزها و شب‌ها زيادي را با هم بوديم. كمتر ساعاتي را ما چند نفر از هم جدا مي شديم كه در اين رابطه چند چيز ما را به هم متصل مي كرد: يكي شوراي انقلاب بود كه تمام سنگيني كارهاي آن روز بر دوش شوراي انقلاب بود و حتي بعد از تشكيل دولت موقت هم باز در حقيقت همين عده كارها را روبراه مي‌كردند . در آن روزها راديو و تلويزيون را بايد مواظب مي بوديم ، پادگان ها را بايد مراقبت مي كرديم و آن كساني را كه شايد به تحريك گروهك‌ها اسلحه خانه‌ها را غارت مي كردند بايد مواظب مي بوديم، از جاهاي مختلف كه براي حل مشكلات فراوان مراجعه مي‌كردند مراقبت مي‌كرديم و تمام مسائل به اين جمع مربوط مي شد كه بايستي دائماً با هم مي‌بوديم و لذا من با همه آنها خاطره دارم، لكن واقعاً عاجز از اين هستم كه بتوانم يكي از آن خاطرات را انتخاب كنم. البته شب هاي هفدهم و هجدهم بهمن به آن طرف و بخصوص از نوزدهم بهمن كه نيروي هوايي آن رژه را در حضور امام رفتند، خيلي مسئله جدي تر شد و احتمال كودتا مي‌رفت گرچه آن سران فراري انكار مي كردند، لكن بعدها از نوشتجاتي كه از آنها باقي مانده و راست و دروغ‌هايي كه سر هم كردند، معلوم شد. واقعاً قصد داشتند اگر بتوانند يك حركتي انجام بدهند، اما نمي توانستند و چنين امكاناتي برايشان وجود نداشت، زيرا كودتا به معناي سركوب ميليون‌ها نفر بود.
    آنها مي توانستند با مقداري تانك به خيابانها بيايند و تعداد بيشتري از مردم را هدف گلوله قرار دهند يا چند جا را بمباران كنند اما چيزي كه بتواند حاجت آنها را بر آورده كند اصلاً برايشان ممكن نبود چون اگر مي خواستند موفق شوند، بايستي همه مردم را از بين مي بردند، لكن نسبت به مقر حضرت امام در مدرسه علوي و مدرسه رفاه كه محل اجتماع ما بود و دولت موقت نيز روز پانزدهم بهمن در همان مدرسه رفاه كارهاي خودش را شروع كرده بود، احتمال حملات بيشتري وجود داشت . مي گفتند ممكن است بيايند آن جا را بمباران كنند يا چترباز پياده كنند و يك كارهايي انجام بدهند. مثلاً فرض ‍ كنيد دست به يك كارهاي خطرناكي از قبيل آتش سوزي بزنند و به هر حال احتمال چنين چيزهايي وجود داشت .
    لذا شب ها را مصراً از ما مي‌خواستند برويم در جاهاي مختلفي و يكجا نباشيم، براي اين كه اگر حادثه‌اي پيشامد كرد، همه با هم از بين نروند و چند نفري باقي بمانند. البته ما خودمان ترجيح مي‌داديم برويم مدرسه علوي و محل اقامت امام، همان جا باشيم لكن خبر آوردند امام گفتند: اين جا جمع نشويد و متفرق بشويد كه بعداً شب‌ها را در منازل مختلف مي خوابيديم و دو شب را من با مرحوم شهيد بهشتي و شهيد باهنر همان نزديكي‌ها منزل حاج محسن لباني بودم، چون خانه‌هايي را انتخاب مي كرديم كه نزديك مدرسه رفاه باشد و من آن شبها را فراموش نمي‌كنم كه فكر و مطالعه مي‌كرديم ببينم براي فردا چگونه برنامه‌ريزي كنيم و دائماً صداي انفجار گلوله و حتي گلوله هاي منوري را كه ما تصور مي‌كرديم به طرف بيت امام پرتاب مي‌شود، مشاهده مي‌كرديم، كه خيلي شب‌هاي هيجان انگيزي بود.»
    (مصاحبه با خبرنگار صدا و سيما پيرامون خاطرات انقلاب، ۱۱ بهمن ۱۳۶۳)

    همان كنار خيابان سجده شكر كردم
    «روز ۲۲ بهمن و روزهايي كه امام تشريف آورده بودند، مي‌دانيد مقر كارها در مدرسه رفاه بود؛ اما محل سغير مجاز مي باشدت امام دبستان علوي شماره ۲ بود كه بايد خيابان ايران، يعني كوچه مستجاب را طي مي كرديم و از خيابان ايران هم مقداري مي‌گذشتيم و مي‌رفتيم مي‌رسيديم آنجا كه تمام اين مسير هم در تمام ساعات مملو از جمعيت بود . و ساعت هاي متمادي مردم در سطح خيابان و كوچه هاي اطراف ايستاده بودند به انتظار اين كه دسته‌دسته بروند امام را زيارت كنند، امام هم يك دستي تكان مي‌دادند و مردم به هيجان مي‌آمدند و عده‌اي حتي غش هم مي‌كردند و آنها از منزل بيرون مي‌رفتند، يك عده ديگر مي‌آمدند و تمام ساعات روز تقريباً پيش از ظهر مردها بودند و بعدازظهر زنها.
    ما يك ستاد جديدي هم در دبيرستان علوي اسلامي تشكيل داديم براي كارهاي تبليغات و اعزام افراد به كارخانه ها، براي اين كه كارگرها را توجيه نمايند و از نفوذ بعضي از عناصر مخرب كه داشت در كارخانه‌ها صورت مي گرفت، جلوگيري كنند، و كارهاي تبليغاتي گوناگون ديگر كه دفتر تبليغات اسلامي و مدرسه شهيد مطهري، همه از همان تشكيلات كوچك آن روز سر چشمه گرفت و منشعب شد .
    يك روزي كه من داشتم بين اين دو سه مقر براي انجام يك كاري با عجله مي‌رفتم يكي از دوستان مرا نگه داشت و گفت : شماها اين جا مشغول كارهاي خودتان هستيد لكن عوامل كمونيست در كارخانه ها رفتند و دارند كارگرها را تحريك مي كنند و كارهاي مخرب انجام مي دهند . و چون آن روزها لحظات آن قدر پر حادثه بود كه قدرت ذهن و حتي چشم انسان قادر نبود همه اين حوادث و تازه‌هاي كشور در اين محدوده مكاني كوچك كه در آن چند روز داشت خودش را نشان مي داد و بر يك عده معدودي تحميل مي‌شد و بايد آنها را حل و فصل كنند، تحليل كند و واقعاً چنين قدرتي براي هيچ كس وجود نداشت، خيلي روزهاي دشوار و پر حادثه‌اي بود، لذا مطلب به نظرم خيلي جدي نيامد و حساس نشدم و رفتم در آن محلي كه داشتيم همان دبيرستان علوي كه يك نفر ديگر با همان برادر آمد، يك گزارش مفصل تري داد.
    من احساس كردم يك حادثه‌اي هست، تصميم گرفتم بروم از نزديك ببينم، پرسيدم كجا بيشتر حساس است. يك كارخانه اي را اسم آوردند و گفتند در اين كارخانه عده اي هستند، رفتم در آن كارخانه، ديدم بله كارگران اين كارخانه هشتصد نفر بودند، پانصد نفر دختر و پسر كمونيست هم بر اينها اضافه شده بودند، همان طور كه مي‌دانيد وقتي در يك بخشي از مناطق كارگري تهران كه كارخانه‌هاي زيادي نزديك هم هستند، اگر هم حادثه‌اي در يكي از اين كارخانه‌ها اتفاق مي افتاد، مي توانست با سرعت به جاهاي ديگر سرايت كند و معلوم شد اينها مي‌خواستند يك پايگاه براي خودشان درست كنند كه همين‌جا را پايگاه قرار دادند و مسئولان آن جا را تهديد به قتل و ارعاب مي‌كردند تا كارگرها احساس پيروزي بكنند، و آنها هم نقطه نظرهاي خاص خودشان را اعمال نمايند. من وقتي رفتم آنجا ديدم وضع آن طور است ، مشغول حل و فصل قضايا شدم.
    آن روز را در آن جا گذراندم و روز بعد هم كه ۲۲ بهمن بود من در آن كارخانه بودم كه خبر حمله نيروهاي گارد به نيروي هوايي را شنيدم كه به وسيله مردم شكست خوردند و تار و مار شدند. در راه بازگشت از آن كارخانه بودم كه ناگهان راديو گفت: اينجا صداي انقلاب اسلامي ايران است و من از ماشين پائين آمدم، روي خيابان افتادم و سجده كردم . يعني اين حادثه برايم خيلي عجيب بود. اگر چه بعد از آمدن امام معلوم بود كه حادثه اتفاق افتاده اما اين كه از راديو و فرستنده رسمي كشور اين صدا به گوش من برسد، اين اصلاً يك چيز باور نكردني بود و خنده دار اين جاست كه به شما بگويم: شايد تا چند هفته دائماً اين فكر و اين شك براي من پيش ‍ آمده بود كه نكند من خواب باشم و لذا فكر مي‌كردم اگر خوابم از خواب بيدار شوم اما معلوم شد نخير بيداري است.»

,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 28 بازديد |


شبي كه قرائتي نان گدايي خورد


    شصت ـ هفتاد تا اتاق بود، همه چراغ‌ها خاموش، سه تا اتاق روشن بود. رفتم گفتم: آقا نان در سفره‌ي شما نيست؟ سفره را باز كردند يك ته نان سياه و ذراتي كه در سفره مي‌ماند، در عمرم شصت و پنج سال است يك شب نان گدايي خوردم
     

    حجت الاسلام محسن قرائتي با ذكر خاطره اي از دوران طلبگي شان در حوزه علميه و اوضاع نه چندان مساعد مالي در آن ايام مي گويد: 

    «من يك قصه دارم براي خودم بگويم. خدا همه‌ي اموات را رحمت كند. پدر من، من را فرستاد طلبه شوم. خوب پنجاه سال پيش كه من طلبه شدم، من ۱۵ سالگي طلبه شدم، الآن ۶۵ سالم است. ۵۰ سال پيش آخوندي خيلي شغل عرض كنم به حضور جنابعالي كه ضعيفي بود. هنوز هم ضعيف است. جز عده‌اي كه مسئول هستند و حالا يا قاضي هستند، يا واعظ هستند، يا نويسنده هستند، بالاترين حقوق طلبه‌هاي قم دويست، سيصد تومان بيشتر نيست. باسواد ترين طلبه‌هاي قم كه دو سه برابر خيلي‌ها درس خوانده باشد، حقوقش دويست، سيصد تومان بيشتر نيست. بله حالا يك عده وكيل مي شوند، وزير مي شوند، واعظ مي‌شوند، نويسنده مي‌شوند، آنها ديگر نجات پيدا مي‌كنند. ولي بدنه‌ي طلبه‌ها زندگي‌شان روي شمعك است. پدر من كه من را فرستاد طلبه شوم، خيلي از مردم او را ترساندند. كه اين طلبه شد گرسنگي، بدبختي، تو بازاري هستي چرا پسرت را آخوند كردي؟ 

    و حتي يادم هست يك پيرمرد تاجر در مغازه آمد، اين را بچه بودم و اين را ديدم. گفت: حاجي! به پدرم گفت: اشتباه كردي پسرت را آخوند كردي. پس اشتباه دوم را نكني. گفت: اشتباه دوم چيست؟ گفت: اگر خواستي زنش بدهي حتماً زن سيدش بده. كه مردم بگويند: زنش سيد است، به خاطر سيدي زنش به او خمس بدهند. آنوقت اين سر سفره‌ي خانمش بنشيند و زندگي كند كه من آن روز خيلي اذيت شدم. خيلي در دوران نوجواني گفتم: خدايا يعني آخوند بايد اينطور گرسنگي بخورد، كه اگر خواست زن بگيرد، زن سيد... زن سيد ارزش است ولي نه به خاطر اينكه مثلاً به اسم زن من، خمس به زن من بدهند، آنوقت من سر سفره‌ي زنم... 

    از بس ترسانده بودند، ايشان ما كه طلبه‌ي نجف بوديم، امام تركيه بود، من آن زمان طلبه‌ي نجف بودم. پدر ما يك پولي فرستاد گفت: برو مكه كه من خاطرم جمع باشد. تو ديگر فقير نمي‌شوي. چون حج آدم را از فقر بيمه مي‌كند. چون با ماشين مي‌خواستيم برويم يك چهل تا نان گرفتيم، حدود يك ماه در سفر بوديم. كاروان كه نداشتيم. روي پاي خودمان بوديم. نان را خشك مي‌كرديم در كيسه‌ي شكري كه رفت و برگشت نان خشك داشته باشيم. 

    آنجا گفتم: چهل تا نان براي مكه مي‌خواهم. گفت: آخر شب بيا بگير. رفتيم چهل تا نان را روي دست ما گذاشت. بعد گفتم: يكي را هم بده امشب بخورم. گفتم: يكي بده امشب بخورم ندارد. خوب چهل تا نان است يكي را بخور. مثل كسي كه يك كاميون انگور دارد، بگويد: آقا يك نيم كليو هم بده خودم بخورم. از همان چهل... اصلاً ديدم سؤالم سؤال غلطي است. گفتم: آقا ببخشيد. من چهل تا نان دستم است يكي را مي‌خورم. يكي براي امشب، اين فكر، فكر غلطي است. آدمي كه چهل تا نان دستش است كه گرسنگي نمي‌خورد. 

    آمديم مدرسه، بنا است نان‌ها خشك شود، اتاقم كوچك بود، اتاق بغلي نان‌ها را پهن كرديم، اتاق خودمان رفتيم. خواستيم غذا بخوريم، رفتيم اين نان را برداريم ديديم اين اتاق بغلي در را بسته و رفته است. سفره‌ي خودمان نان نيست. دويديم بيرون نان بگيريم، ديديم در مدرسه را هم بستند. رفتيم برنج بپزيم، ديديم روغن نداريم. رفتيم بخوابيم ديديم گرسنه‌مان است. 

    شصت ـ هفتاد تا اتاق بود، همه چراغ‌ها خاموش، سه تا اتاق روشن بود. رفتم گفتم: آقا نان در سفره‌ي شما نيست؟ سفره را باز كردند يك ته نان سياه و ذراتي كه در سفره مي‌ماند، در عمرم شصت و پنج سال است يك شب نان گدايي خوردم. و آن شبي بود كه چهل تا نان روي دست من بود. خدا مي‌خواست بگويد: حواست را جمع كن! ديگر نگويي؛ كسي كه چهل تا نان روي دستش است گرسنگي نمي‌خورد!»

    منبع: تبيان
     

,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 38 بازديد |


خاندان نور


     
     
    به گلها بگوييد به اشك ژاله، رخ بشويند و بلبلان را به نوحه خواني بخوانيد كه پيامبر باران، امشب ديگر نمي خندد.
     

    سلام، غريب تر از هر غريب!

    سلام، مزار بي چراغ، تربت بي زاير، بهشت گمشده!

    سلام، آتشفشان صبر، چشمان معصوم، بازوان مظلوم، زبان ستمديده!

    سلام، سينه شعله ور، جگر سوخته، پيكر تيرباران شده!

    سلام، امام غريب من!
     
    مهرت هميشه در سرم، عشقت به جانم  
    چون ريشه سرو وصنوبر پاگرفته است
    تـو هـشتمين نور شب يلداى مايـى
    عشق تو درجان و دل ما پاگرفته است
    تا بـار ديگر روى مـاهـت را ببينم
    بـا التـفاتى حاجت ما را روا كـن
    بستم گـره بر پنجره، چشـم انتظارم 
    تا باز گردم، اين گره را نيز وا كن 

,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 18 بازديد |


ورود امام خميني (ره) به ميهن


     
    جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً
     
     

,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 21 بازديد |


امان از روزهاي نِي ، امان از مصائب ناگزير ، امان از اربعين ، ... و امان از دلِ زينب(س).


    از حنجره خسته زينب عليهاالسلام
     

    چهل روز است كه چله‏نشين غربت آيينه‏ام.

    چهل پگاه است كه چكاچك شمشيرها، خاموش شده و اندوه نيرنگ كوفيان، از حنجره خسته زينب عليهاالسلام فرياد مي‏شود.

    فرياد غربت حسين را بايد از گلوي خشكيده طفلي شنيد كه گل‏پوش تير وحشيانه سياه‏دلان شد.

    اي نخل‏هاي صبور، شاهدان بي‏زبان معركه آتش و خنجر! آنچه را ديديد، در يك هم‏سرايي شاعرانه بر جهانيان عرضه كنيد.

    مرا با داغ نينوا تا قيامت پيماني‏ست ناگسستني.

    آقا! عاشورايي‏ام كن

    سجاده ‏نشين لحظه‏هاي سرخ عبادت! دستي برآور و سينه‏ام را عاشورايي كن. مي‏خواهم پس از چهل وادي رنج و گريه، نام تو، مستي‏فزاي دقايق عزايم باشد.

    آقا! كسي كه امروز به تغزيت خاندان تو برخاسته، مي‏خواست ديروز باشد و هواخواهي‏اش را با نثار جان خويش به تماشا بگذارد.

    از چهلمين شب عروج آسماني‏ات، چندين چله گذشته است كه در شمار نيست؛ اما زخم‏ها همچنان تازه و مرثيه‏ها خواندني‏ست.

    چهل روز اندوه

    درد ، روايت هفتاد و دو ستاره خاموش را به توفان سپرده است.

    چهل غروب، آسمان، خورشيد را باريد. چهل بار كوه، پژواك مظلوميت خون شهدا را به آسمان پاشيد و گودال خون تراوش كرد. چهل روز غم، ديوارهاي كوفه را كوبيد و نيزه‏ها، نيمه جان، پا بر زمين زدند. به ياد آن روز كه طنين «هل من ناصر» كسي، كائنات» را مي‏لرزاند.

    اين بار، تو بايد قيام كني

    چشم‏هايت را باز كن؛ اينجا كربلاست.

    آمده‏اي تا داغ نفس‏گير آن ظهر را، با اشك‏هايت، مويه كني.

    چشم‏هايت، بغض فروخورده خاك را به فرات مي‏سپارند.

    نگاه كن، نخل‏هاي كمر خميده، استقامتت را تحسين مي‏كنند.

    آتش از خاك مي‏جوشد و صحرا هنوز بوي خون مي‏دهد!

    فرات، تنها شاهد اين ماجراست؛ مگر مي‏شود مشك‏ها را فراموش كند؛ يا لب‏هاي تشنه‏اي را كه با حنجره سوخت باد، آب را فرياد مي‏زدند؟!

    غم بر تارك دلت مي‏وزد و هواي اسارتي را نفس مي‏كشي كه چهل سال، شكسته‏ترت كرده است.

    شانه‏هاي صبرت را بگستران؛ چيزي از خاكستر خيمه‏ها نمانده؛ باد، همه را به تاراج برده است.

    آمده‏اي تا بعد از چهل روز، بوي برادرت را نفس بكشي؛ تا محكم‏تر و استوارتر از پيش، در شام بايستي.

    برو؛ وقت آن است كه خطبه‏هايت را با تمام وجود فرياد بزني.

    ديگر نوبت آن است كه عَلَم‏هاي افتاده را برافرازي. بلند شو؛ اين‏بار تو بايد قيام كني!

     

    برگرفته از پايگاه: سبطين


,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 23 بازديد |


شبي كه رحيم‌پور ازغدي تا صبح نخوابيد


    شبكه ايران: نقش آفريني رئيس بنياد باران در سطح رهبري جريان فتنه ۸۸ باعث شد كه بار ديگر پرونده عملكرد او در دولت اصلاحات بازگشايي شود.
    از جمله مواردي كه مورد توجه مجدد بخشي از كارشناسان سياسي قرار گرفت، سياست خارجي اين دولت و بويژه رويكرد شخص سيد محمد خاتمي در مواجهه با غرب بود.
     

    آقاي خاتمي در پيگيري آنچه "تعامل" و "تنش زدايي" در سياست خارجي مي ناميد، ارتباط جديدي را با غرب و بويژه آمريكا بنيان نهاد كه عملا به چشم پوشي از انديشه هاي امام راحل در عرصه سياست خارجي از جمله مقابله با استكبار جهاني، حمايت از ملت هاي مظلومان و اقتدار در برابر زورگويان و... انجاميد. به گفته خاتمي اين رويكرد از "تنش زايي" ممانعت مي كرد.
    او حتي در ابتداي دوران اصلاحات، در مصاحبه اي با كريستين امانپور، خبرنگار ايراني تبار شبكه آمريكايي سي ان ان، مردم آمريكا را بسيار "متمدن" و شكل گيري تمدن آمريكايي را محصول مجاهدت ها و "شهادت" كساني مانند آبراهام لينكلن(رئيس جمهور مقتول آمريكا) دانسته بود!
    اين سخنان تامل برانگيز آقاي خاتمي موجي از انتقادات حاميان انقلاب اسلامي را به همراه داشت.
    دكتر حسن رحيم پور ازغدي، از كارشناسان جامعه شناسي و اساتيد دانشگاه، روايتي قابل تاملي را از اين مصاحبه رئيس بنياد باران بيان كرده است.
    او كه خود شاهد مصاحبه خاتمي با شبكه آمريكايي سي ان ان و تعريف و تمجيد هاي وي از آمريكا بوده، در جمع كارگزاران وزارت خارجه جمهوري اسلامي ايران در خرداد امسال، مصاحبه خاتمي را اين گونه روايت مي كند.
    آقاي رحيم پور البته در اين فيلم از آقاي خاتمي اسمي نمي برد اما مي گويد كه آن شبي كه سخنان خاتمي را شنيده از شدت خشم و ناراحتي نتوانسته است تا صبح بخوابد و بارها به ياد سخنان امام راحل درباره شيوه برخورد با استكبار افتاده است.
    او همچنين مي گويد كه اعتراض خود را به خاتمي انتقال داده است.

    اما رئيس بنياد باران در حالي در مصاحبه با كريستين امانپور مردم آمريكا را بسيار متمدن و شكل گيري تمدن آمريكايي را محصول "مجاهدت ها" و "شهادت" ها دانست كه چند سال پيش از آن، تأكيد كرده بود مردم آمريكا "بي فرهنگ ترين" مردم جهان و تمدن آمريكايي محصول مهاجرت جمعي از دون پايه ترين مردم اروپا به اين كشور است.(مجله بيان در سال ۱۳۷۰)

,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 28 بازديد |


حاج آقا مجتبي با تشخيص درد نسخه راپيچيد


     

       تقي دژاكام در جديدترين مطلب وبلاگ "آب و آتش" خاطره اي جالب از خود را براي مخاطبانش منتشر كرد و نوشت: خيلي سال پيش ، ناگهان متوجه شدم كه رفتارهاي من عوض شده است. خيلي بد رفتار شده بودم ، خيلي گناهاني كه پيشتر از آنها دوري مي كردم مرتكب مي شدم - هم زباني و هم غير زباني - و كلاً متوجه شدم از آن شخص ِ يكي دو ماه پيش ، بسيار فاصله گرفته ام . فكر مي كنم آن روزها حاج آقا مجتبي جلسه نداشت ؛ رفتم مسجد جامع چهلستون كه ظهرها نماز مي خواند . بعد از نماز به ايشان ماجرا را گفتم.

    حاج آقا پرسيد: شغلت را عوض كرده اي؟

    گفتم : نه

    ديگر سؤال دوم را نپرسيد. گفت: نماز اول وقتت را ترك كرده اي. برو رعايت كن، حل مي شود.

    ناگهان يادم آمد كلاس هاي كانون زبان كه هميشه ساعت يك بعد از ظهر تشكيل مي شود ، به علت تغيير ساعت رسمي كشور در دو نيمسال اول و دوم ، درست مصادف شده است با اذان و نماز ظهر و عصر و من نمازم را وقتي به روزنامه مي رسم ، با دو سه ساعتي تأخير مي خوانم .

    همان طور كه مسير بازار تا روزنامه را ركاب مي زدم ، به اين فكر مي كردم كه چگونه حاجي مثل يك طبيب، اول يك سؤال كرد و بعد بدون اينكه سؤال ديگري بكند، درد را تشخيص داد و نسخه را پيچيد.

,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 27 بازديد |


پيش‌بيني يك عارف درباره رهبر شدن "آقا"


    شبكه ايران: گرچه امروزه، عظمت علمي و سياسي و معنوي رهبر معظم انقلاب بر هر انسان حق طلبي آشكار است، اما كساني كه ديد الهي داشته‌اند، علاوه بر آنكه سال‌هاي سال پيش از اين، چنين مواردي را در ايشان مي‌ديدند، با خبر دادن از مطالب آيندهٔ ايشان، تأييدي بر سير الهي حضرت آيت‌الله خامنه‌اي و انقلاب نيز عرضه كرده‌اند. استاد حميد سبزواري، در همين رابطه خاطره‌اي از يكي از دوستان مشترك خود و رهبر فرزانه انقلاب نقل كرده‌اند كه خواندني است:

    «صحبت در اين مقال [فضايل اخلاقي آيت الله خامنه‌اي] بود كه ديدم قدسي چيزي مي‌خواهد بگويد.... [قدسي] گفت: «ما كه جوان بويم، من و آقاي خامنه‌اي و چند جوان هم سن و سال، عربي مي‌خوانديم، درس طلبگي مي‌خوانديم و در هفته هم يك روز پنج شش نفر بوديم دسته جمعي مي‌رفتيم خانه يك پيرمردي؛ پيري بود كه سالي از او گذشته بود. پير، منظور اينكه بتواند هادي و راهنماي انسان شود، يك آدم دانشوري كه آدم از او درس بگيرد. به اين قصد ما هفته‌اي يك روز آنجا مي‌رفتيم و شعري نيز كه گفته بوديم مي‌خوانديم و ايشان هم يك صحبتي مي‌كردند.... يك روز آنجا رفتيم... موقع بيرون آمدن خداحافظي كرديم از پير مرشدمان، ايشان گفتند: آقا سيد علي آقا با شما كاري داشتم. آقا سيد علي آقا آنجا ماند و بقيه آمديم بيرون. [پس از آنكه آيت الله خامنه‌اي هم بيرون آمد] آن موقع يك برافروختگي در سيماي آقاي خامنه‌اي مشاهده كردم. گفتم: سيد، آقا چه فرمودند؟

    گفتند كه آقا مرا نصيحت كردند راجع به عمامه‌اي كه سرم است كه اين عمامه اين جوري است. گفتم: خب اگر واقعاً همين بود ما هم بهره مي‌برديم، اينكه حرف محرمانه‌اي نيست كه آقا بگويد صبر كن فقط با تو كار دارم. گفت: آن چيزي است كه حالا وقت گفتن آن نيست.... در خلوت ايشان را ديدم. گفتم اين را بايد بگويي.

    [آيت الله خامنه‌اي] گفت: والله ايشان يك چيزي فرمودند كه من در خودم يك چنين مسئله‌اي را نمي‌بينم [كه اصلاً دنبال آنجور مسائل باشم]، ايشان به من فرمودند خودت را بساز، يادت باشد تو يك روزي در اين مملكت بايد حرف اول را بزني و مضموني به اين قريب.»

    همين كه اين حرف را گفت، من [استاد سبزواري] به خاطرم گذشت مگر نه اينكه حرف اول را امام مي‌زند، آقاي خامنه‌اي [كه رئيس جمهور است] نمي‌زند! امام حضور داشتند، زنده بودند. ولي اين گفتار در ياد و نظرم بود، تا شب ارتحال امام.... يك دفعه حرف قدسي به يادم افتاد. گفتم آيا آقاي خامنه‌اي [رهبر] خواهد شد؟... صبح راديو را باز كردم ديدم قرآن مي‌خواند. بعد اعلام كردند كه هيئتي تشكيل شده و امر رهبري به آقاي خامنه‌اي تعلق گرفته است. آن وقت فهميدم و پيش خودم گفتم خدايا تو چه بندگاني داري، ما چه غافل هستيم، اين‌ها چه كساني هستند و از وراي پرده‌ها آينده را مي‌بينند.»

    (حال اهل درد، خاطرات استاد حميد سبزواري، انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامي، صفحات ۱۹۷ تا ۲۰۰)
     
     

,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 27 بازديد |


مشروح اظهارات عامل ترور شهيد عليمحمدي درباره ارتباطش با موساد و چگونگي ترور


    عامل اصلي ترور شهيد دكتر مسعود عليمحمدي و از اعضاي يكي از شبكه هاي تروريستي موساد بخشي از چگونگي آموزش ترور را در پادگاني در نزديكي تل آويو ، ارتباط با عوامل موساد ، چگونگي ترور اين استاد دانشگاه و ... تشريح كرد.
    به گزارش فارس، متن كامل اظهارات مجيد جمالي فش عامل اصلي ترور شهيد دكتر مسعود عليمحمدي كه از طريق تلويزيون پخش شد، به شرح زير است:

,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 12 بازديد |

ادامه ي مطلب

هديه امام حسين(ع) به امير كبير


    از عطش حسين حيا كردم.گفتم' ميرزا تقي خان! 2 تا رگ بريدند اين همه تشنگي! پس چه كشيد پسر فاطمه؟ او كه از سر تا به پايش زخم شمشير و نيزه و تير بود!

    آيت الله اراكي فرمود:

    شبي خواب اميركبير را ديدم، جايگاهي متفاوت و رفيع داشت

    پرسيدم چون شهيدي و مظلوم كشته شدي اين مرتبت نصيبت گرديد؟

    با لبخند گفت

    خير

    سؤال كردم چون چندين فرقه ضاله را نابود كردي؟

    گفت
    نه

    با تعجب پرسيدم

    پس راز اين مقام چيست؟

    جواب داد

    هديه مولايم حسين است!

    گفتم چطور؟

    با اشك گفت

    آنگاه كه رگ دو دستم را در حمام فين كاشان زدند؛ چون خون از بدنم ميرفت تشنگي بر من غلبه كرد سر چرخاندم تا بگويم قدري آبم دهيد؛ ناگهان به خود گفتم ميرزا تقي خان! ۲ تا رگ بريدند اين همه تشنگي! پس چه كشيد پسر فاطمه؟ او كه از سر تا به پايش زخم شمشير و نيزه و تير بود! از عطش حسين حيا كردم ، لب به آب خواستن باز نكردم و اشك در ديدگانم جمع شد
    آن لحظه كه صورتم بر خاك گذاشتند امام حسين آمد و گفت

    به ياد تشنگي ما ادب كردي و اشك ريختي؛ آب ننوشيدي اين هديه ما در برزخ، باشد تا در قيامت جبران كنيم

    منبع: سايت همت آنلاين به نقل از كتاب آخرين گفتارها

,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 25 بازديد |


عهدي كه همسر شهيد شهرياري با شوهرش بسته است


    جزييات ترور شهيد شهرياري به روايت همسر جانبازش

    همسر اين شهيد بزرگوار در گفتگوي اختصاصي با مرآتي خبرنگار واحد مركزي خبر ماجراي ان حادثه تلخ و فراموش نشدني را اينگونه توصيف مي كند.

    روز قبل از حادثه دكتر از دانشگاه به من زنگ زد و گفت در دانشگاه جلسه اي هست كه من هم بايد بروم ، چون من يك طرح در دست اجرا داشتم كه مدتي بود به مشكل خورده بودم و دكتر گفت مشكل طرح من در آن جلسه حل مي شود . فرداي آن روز من خيلي خوشحال بودم . صبح روز بعد با دكتر از منزل بيرون رفتيم . بعلت آلودگي هوا و زوج و فرد شدن خودروها ،‌ دكتر نمي توانست خودرو بياورد به همين دليل با خودروي من رفتيم و به پسرم محسن هم گفتيم با ما بيايد اما گفت كلاس دانشگاه او ساعت ۱۰ صبح است و نيامد و اين لطف خدا بود كه نيايد تا شاهد اين حادثه تلخ نباشد . دكتر و راننده جلو نشستند و من هم عقب ، دكتر مطابق معمول كه بيشترين استفاده را از وقتش مي كرد در ماشين شروع به گوش كردن تفسير قرآن آيت اله جوادي آملي كرد ، حدود پانصد ، ششصد متر در بزرگراه ارتش رفته بوديم كه يك موتوري نزديك ماشين شد در همين حين راننده فرياد زد دكتر برو بيرون . دكتر پس از فرياد راننده گفت چي شده ؟‌ من چون كمربند نداشتم بلافاصله از ماشين پياده شدم راننده هم سريع پياده شد من رفتم در سمت دكتر را باز كنم تا دكتر سريع پياده شود كه در همين حين بمب جلوي صورت من منفجر شد . بيهوش نشدم ، فقط حرارت اوليه انفجار را در صورتم احساس مي كردم . خواستم بروم به مجيد كمك كنم اما نمي توانستم حركت كنم و فقط ميگفتم مجيد من . راننده آمد بالاي سر من به او گفتم برو مجيد را كمك كن اما راننده كه آمد بالاي سر مجيد ، ديدم توي سر خود مي زند . يك نگاه به من مي كرد و يك نگاه به مجيد.

    ديدم كسي نبود كمك كند خودم را كشان كشان رساندم به درب خودرو ديدم مجيد بي سر و صدا سرش به سمت راننده بي حركت افتاده فهميدم كه مجيد شهيد شده در اين دقايق من فقط داد مي زدم و ناله مي كردم مجيد من.

    لحظه اي بعد فهميدم روي برانكارد نيروهاي امداد هستم ، بي اختيار تا ياد مجيد افتادم صحنه كربلا به ذهنم خطور كرد كه سر فرزند زهرا (س ) را بريدند و چه بلاهايي كه بر سر اهل بيت نياوردند اما مجيد من كه خاك پاي انها هم نمي شود . پس از آن گفتم الحمدلله.

    همسر و همرزم شهيد شهرياري گفت من چون نزديك بمب بودم خيلي صدمه ديدم و يكي از تركشها تا نزديكي قلبم نفوذ كرده بود و واقعا معجزه الهي بود كه خطر مرگ رفع شد ، پاي چپ من هم از ده جا شكسته و تكه تكه شده بود كه پزشكان با پيوند عضله آن را ترميم كردند.

    خون شهيد شهرياري مايه عزت و افتخار ايران
    همسر استاد شهرياري با تشكر از فرد فرد ملت فهيمده و شهيد پرور ايران مي گويد از اينكه خون شهيد ما براي عزت و افتخار ايران و هموطنان ريخته شده افتخار مي كنم البته همه ملت ايران مي دانند كه امريكا و اسرائيل با پيشرفتهاي ايران در همه زمينه هاي علمي و غير علمي مخالفند.

    بعد از شهادت دكتر علي محمدي به ما هم تذكر داده بودند كه مراقب باشيم و ما هم جدي گرفته بوديم اما مي گفتيم هر چه خدا بخواهد مي شود حتي برخي اوقات در جمع دوستان خانوادگي شوخي مي كرديم كه اين بار شهادت نوبت همسر شماست يا من . در مجموع دوري مجيد خيلي براي من و فرزندان سخته. البته فقدان مجيد براي جامعه علمي هم دشواره . اما مطمئنم كه راه مجيد ادامه پيدا خواهد كرد.

    همسر شهيد شهرياري مي افزايد مجيد واقعا آماده شهادت بود چون وقتي زندگي اين مرد را مرور مي كنم مي بينم رويه مجيد در زندگي هيچ سرانجامي جز شهادت نداشت.

    شهيد شهرياري فردي متدين، با اخلاق و متواضع
    اوايل ازدواجمان بود نيمه هاي شب از خواب بيدار مي شدم مي ديدم مجيد نيست مي رفتم مي ديدم در اتاق مشغول نماز شب است اين رويه مجيد بود ، بسيار به ندرت اتفاق مي افتاد نماز شب مجيد قضا شود ، بويژه در ماههاي اخير به شدت در نماز شب گريه مي كرد و صداي الهي العفو شبانه او همچنان در گوش من زنگ مي زند. همسر دكتر شهرياري تواضع و حجب و حياي او را مثال زدني مي خواند و مي گويد به جرات مي گويم در تمام زندگي مشتركمان كلمه اي از مجيد دروغ نشنيدم بهمين دليل است كه ميگويم اگر مجيد شهيد نمي شد عجيب بود.

    همسر استاد شهرياري كه در دانشگاه هم همكار او بوده است گفت مجيد آنقدر انسان با اخلاقي بود كه علاوه بر بعد علمي از نظر اخلاقي هم همكاران و دانشجويان از او درس مي گرفتند و من چون همكار مجيد بودم اين مطلب را عملا در دانشگاه مشاهده مي كردم به همين دليل اگر يك مجيد شهرياري از دست ما رفت در آينده اي نزديك شهرياري هاي فراواني تربيت خواهند شد.

    دكتر قاسمي مي افزايد شهرياري شدن خيلي سخت نيست فقط بايد مقداري مراقب رفتار و احوالات دروني خود بود.

    همسنگر مجيد شهرياري،‌ او را واقعا پشت و پناه، همدل و هم راز و همسنگر خود در زندگي ميخواند و ميگويد: تا عمر دارم شاخه هاي گل مريم را كه همراه با يك دنيا محبت و پشتگرمي به من هديه مي داد فراموش نميكنم او در وصف دوري از همسر شهيدش مي گويد: هر وقت مجيد چند روز ماموريت مي رفت واقعا حالم خراب مي شد گريه مي كردم وابستگي ما خيلي شديد بود اما اكنون مجيد چهل روز است كه خانه نيامده و من به لطف خدا اين دوري را تحمل كرده و مي كنم.

    دشمن بداند ما با اين شهادتها و مصائب از ميدان خارج نمي شويم

    همسر استاد شهرياري خود را مديون شوهر ميداند و مي گويد بايد تلاش كنيم در عرصه انرژي هسته اي يك جايگزين براي مجيد پيدا كنم و طرحهاي نيمه تمام او را تمام كنيم وگرنه دين خودم را به او ادا نكرده ايم . ضمن آنكه دشمن بداند ما فرزندان امام روح اله هستم و با اين شهادتها و مصائب از ميدان خارج نمي شويم و دكتر شهرياري هم خود را فرزند امام مي دانست و درك كردن دوران امام راحل را از الطاف خداوندي براي خود مي خواند.

    پايان مصاحبه مرآتي خبرنگار واحد مركزي خبر با دكتر بهجت قاسمي همسر شهيد شهرياري با نكته اي خاص همراه است . دكتر قاسمي مي گويد با همسر شهيدش عهدي بسته است كه به كسي نمي گويد فقط خدا شاهد وفاي به عهد او خواهد بود.

,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 37 بازديد |


من از احمدي نژاد شكايت دارم!


    نگارنده وبلاگ "بايد كاري كرد" در آخرين مطلب خود به شكايت از محمود احمدي نژاد پرداخت. در صورت تمايل شما هم مي توانيد شكايت خود را اعلام نمائيد.

    به گزارش باشگاه خبرنگاران وي از زبان يك آقازاده مشهور نوشت: من از احمدي نژاد شكايت دارم چرا كه با اجراي هدفمند شدن يارانه ها ديگر نانواها آرد شركت هاي پدرم را نمي‌خرند؛ مي‌گويند بي كيفيت است، مشتري هايمان ميپرند. آخر كسي نيست بگويد پدر من چه گناهي كرده است. اصلأ پدرم هيچ، به فكر نون‌خشكي‌ها و نمكي‌ها نيستي كه ديگر نان خشك گير نمي‌آورند؟!

    من از احمدي نژاد شكايت دارم، او به چه حقي اتومبيل خود را براي كمك به مسكن مدد جويان بهزيستي به حراج گذاشته؟ لابد مردم انتظار دارند پدر من هم، هم ماشين ۶۰ ميليوني خود وهم ماشين ۵۰ ميليوني من را براي كمك به مردم بفروشد؟!

    من از احمدي نژاد شكايت دارم چرا كه ديگر با اجراي هدفمند كردن يارانه ها من نميتوانم آب استخر خانه‌مان را هر هفته عوض كنم!

    من از احمدي نژاد شكايت دارم چرا كه به اسم عدالت مسئولين را عوض ميكند و ميگويد نياز به تغيير داشت؛ آخر فكر نمي‌كنيد كه محبوبيتتان كمتر ميشود؟! ميخواهي بگويي اگر حق را ببيني نميتواني سكوت كني؟ ميخواهي بگويي منافع ملي مهم تر از منافع شخصي و محبويت است؟ برو آقا! ما خودمون ذغال فروشيم!

    من از احمدي نژاد شكايت دارم چرا كه به دليل رسوا كردن عده‌اي و رسوايي اخبار رسانه‌هاي غربي ،مخاطبان شبكه هايي را كه پدر من سرمايه گذار آن بود كم و بي اعتبار كرد.مثلا در برنامه اي كه پدرم مديرش بود ما مي‌گفتيم كه در ايران زن ها نمي‌توانند از خانه‌هايشان بيرون بيايند، ولي شما براي لجبازي با ما يك زن را وزير ميكني بي انصاف!

    من از احمدي نژاد شكايت دارم چرا كه پرستيژ خبرنگاران حرفه‌اي رسانه‌هاي غربي را رعايت نمي‌كند، سوال آنها را با سوال جواب مي‌دهد و خبرنگار با سابقه، لال‌موني مي‌گيرد. نمي‌گوئيد آن خبرنگار را از كار بيكار مي‌كنيد؟ او به هزاران اميد و پاداش براي به چالش كشيدن تو آمده بود! فكر زن و بچه اش نيستي بي رحم!

    من از احمدي نژاد شكايت دارم چرا كه مانند اوباما رئيس جمهور آمريكا، قانون همجنس گرايي را براي نظاميان امضا نمي‌كند. مگر نمي‌گوئيد آزادي است پس كو!

    من از احمدي نژاد شكايت دارم چرا كه مدام به فكر آيندگان است. من هم اكنون رفاه مي‌خواهم، آخر اگر من بچه دار نشوم، آيندگان به درد عمه ام مي‌خورد!

    من از احمدي نژاد شكايت دارم چرا كه با غني كردن شهرستان‌ها و نقاط دور دست به آب، برق، گاز، تلفن، مدرسه، بيمارستان، ورزشگاه، اشتغال و مسكن از مهاجرت جوانان شهرستاني براي حضور در تهران جلوگيري كرد تا جمعيت تهران افزايش پيدا نكند و در اين صورت ديگر پدر من به بهانه تراكم جمعيت نتواند پول بگيرد و طرح كاهش جمعيت در تهران را ارائه كند.

    من از احمدي نژاد شكايت دارم چرا كه او شأن رياست جمهوري را شكست و با مردم كوچه و بازار ، جوانان و پيران روستايي هم صحبت شده.

    من از احمدي نژاد شكايت دارم چرا كه او جامعه پزشكي را به سخره گرفته است و به جاي روزي ۸ ساعت استراحت مفيد در روز فقط ۵ ساعت استراحت مي‌كند و مابقي را به كار مشغول است. شايد برخي خام انديشان گمان كنند كه اين كار پسنديده است و جاي گله نيست اما بايد به آنها يادآوري كنم كسي كه در مسند رياست جمهوري است وقتي بدين گونه فعاليت كند پس از مدتي به اين نتيجه مي‌رسد كه وقتي مسئولين مي توانند ۱۹ ساعت كار كند، چرا نكند؟ پس بايد پدر من هم ۱۹ ساعت كار كند!

    من از احمدي نژاد شكايت دارم چرا كه او هيچ اعتقادي به صنعت گردشگري ندارد، به خارج مي رود، از اين جلسه به آن جلسه سفر استاني مي‌رود، از اين شهر به آن شهر فقط سخنراني و جلسه و ديدار و ...آيا نبايد به عنوان يك مسئول حداقل در ايام نوروز به گردشگري ارج نهاده و در ويلايي در شمال يا كيش و يا ...اقامت گزيند؟

    من از احمدي نژاد شكايت دارم چرا كه در مطبوعات خواندم كه طبق بررسي يك مركز تحقيقاتي، توهين مستقيم به رئيس جمهور در رسانه‌ها در مورد رئيسان جمهور سابق تنها به تعداد انگشتان دست اتفاق افتاده است. اما در مورد شما تا چند ماه پيش، بيش از هزار و پانصد بار. ياد بگيريد! فضا را مثل گذشتگان آزاد بگذاريد تا رسانه ها حرف بزنند، اگر نگذاريد حرف بزنند آنها مجبور مي شوند توهين كنند!!!
    (البته اين آمار براي چند سال پيش است)

    من از احمدي نژاد شكايت دارم چرا كه وامهايي كه براي برج سازي پدرم بود را قطع كرد و وام آنها را به كشاورزان و دامداران و بيكاران داد!

    من از احمدي نژاد شكايت دارم چرا كه شنيده‌ام فرزندش را به سربازي فرستاده، او كه نمي تواند براي فرزندانش كاري بكند و او را به سربازي نفرستد، چطور بايد از او انتظار داشت كه براي ملت ايران كاري انجام دهد؟

    من از احمدي نژاد شكايت دارم چرا كه به مردم خيانت كرده‌، از جمله اين خيانت ها بالابردن سطح توقعات مردم است. دولت، كار را به جايي رسانده كه مردم آن روستاي دور افتاده ، آب آشاميدني بهداشتي مي خواهند و مردم آن منطقه براي فرزندانشان شغل طلب مي كنند!! آقاي رييس جمهور در كجاي دنيا سراغ داريد مردم بيمارستان و راه بخواهند؟!

    من از احمدي نژاد شكايت دارم چرا كه مي‌خواهد رئيس جمهورهاي گذشته را كنف كند. مگر قرار است همه كارهاي بزرگي كه نياز كشور است در دولت شما اتفاق بيفتد؟ طرح هدفمند كردن يارانه‌ها، طرح سهميه بندي بنزين، طرح سهام عدالت، خود كفايي در بسياري از محصولات، پيشرفت هاي علمي پزشكي نظامي و... وهزاران طرح كه گذشتگان آرزوي آن را داشته اند و انجام نداده اند، به چه معناست؟ مي‌خواهيد رئيس جمهورهاي گذشته را كنف كنيد!حالا كه چي! واقعا كه!!

    من از احمدي نژاد شكايت دارم چرا كه همه آمارهاي شما به گونه‌اي مشكل دارد؟ همه طرح هايي كه اجرا كرده‌ايد، حتي عددهايي كه بانك جهاني در مورد رشد توليد ناخالص داخلي، افزايش ميزان خصوصي سازي، افزايش رشد اقتصادي، افزايش فعاليت هاي عمراني و... داده است مشكل دار است. آمارهاي شما فاقد اعتبار است، خودتان را اصلاح كنيد! هر چيزي كه به نحوي به شما ارتباط پيدا كند فاقد ارتباط است. البته بي‏ انصاف نيستيم ضعف ها را مي بينيم و حتي آن را برجسته هم مي‌كنيم.

    من از احمدي نژاد شكايت دارم چرا كه شنيده ام زمانيكه شهردار بوده از خانه برايش ناهار مي‌بردند و غذاي شهرداري را نمي خورد، اين كار نشانه چيست؟ آيا جز استثمار كردن و ناديده گرفتن حقوق زنان چيز ديگري است؟ بيچاره همسرتان كه بايد صبح زود بيدار مي‌شد و غذا را آماده مي‌كرد و لابد تا شب هم منتظر مي‌ماند تا ظرف نشسته را به خانه بازگردانيد و بشويد، البته اين سرنوشت غمبار و محتوم زن ايراني است. چگونه مي توان از شما انتظار دفاع از حقوق زن را داشت؟

    من از احمدي نژاد شكايت دارم چرا كه از زمان رياست جمهوري او سفرهاي خارج از كشور خانواده ما كم شده است.

    من از احمدي نژاد شكايت دارم چرا كه ديگر در برنامه‌هاي ماهواره به جاي فيلم‌هاي قشنگ مدام اسم احمدي نژاد را مي‌آورند.

    من از احمدي نژاد شكايت دارم چرا كه او نظم را به هم زده است وبرخي از برنامه‌ها را كه قرار بود در چشم انداز بيست ساله تمام شود، طي ۷سال تمام كرد!
    اين شكايتنامه ادامه دارد...

    من از احمدي نژاد شكايت دارم.البته اين تنها شكايت شخص من نيست .من ترسي ندارم كه خودم را معرفي كنم من پسر ......هستم، يكي از طلبكاران انقلاب. اين شكايت نامه را خيلي ها امضا كرده اند.

    جمعيت طلبكاران انقلاب، ستاد پيگيري فاصله طبقاتي، انجمن حمايت از سلطنت طلبان، حزب جمهوري فقط ايراني، بنياد حمايت از مردم مظلوم اسرائيل، سايت‌هاي خبري سكوت نيوز،حزب باد نيوز، بي‌بصيرت آنلاين، فقط بكوب نيوز و اهالي روستاي فتنه آباد و تفرقه‌شهر در استان ايراني ايراني نخر.

    آيا اين همه دلايل و امضا براي محاكمه احمدي نژاد كافي نيست؟
    ما از قوه قضائيه انتظار داريم تا در اسرع وقت جلسه دادگاه احمدي نژاد را در ملأ عام برگزار كند.

,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 21 بازديد |


در "عدالت شيشه اي" جرم ما "عمار" بودن است


    جديدترين نوشته ي داداش حسين بچه بسيجي ها +
     
     آهاي عمار واپسين!
            زود برو و چند تا شلاقت را بخور. خيلي زود برگرد. علي تنهاست. علي، عمار مي خواهد...
    *طرح از: دوئل

    خامنه اي، خامنه اي عزيز! با تو حرف بزنم بهتره. اگه روي سخنم تو باشي، من آرومترم. راستي، امشب عادلانه ترين شب ساله. فردا شلاق بر تن عمار تو ”تحويل” مي شه. بايد به قوه قضاييه تبريك گفت! يادم نمياد تا به حال برات نامه نوشته باشم… چرا! چرا! چند تا وصيت نامه نوشتم. تو وصيت لازم نيست دليل بياري. نامه نوشتن سخته، به خصوص وقتي زير نور چراغ گردون قرمز باشه. الان اينجا برقا رو قطع كردن. خرناس يكي از خواص بي بصيرت بلند شده! بعضي چشما توي اين تاريكي بدجوري برق ميزنه! خدا مي دونه اين وقت شب چه لعن و نفريني دارن منو مي كنن! راستي “عمار”م اينجاس! بنده خدا مونده ميون زمين مصلحت و آسمون عدالت. كاش اينجا نيومده بود. كاش توي همون صدر اسلام مونده بود. كاش… فتنه بعدي، فتنه سختيه! وقتي ياد فتنه بعدي مي افتم نمي تونم فكرمو جمع كنم… خامنه اي، خامنه اي! اي پيرجوان زخم چشيده ديروز و اي شمع دلسخوته ترين پروانه هاي امروز! من چه خوش خيالم كه فكر مي كنم اين چند ورق به دستت مي رسه… مجبورم اگه حمله كنن، حمله كنم. اگه زخم بندازن، زخم بندازم… خدايا! تو رو به جان فاطمه كمكم كن زبونم گره نخوره تا بتونم دلايلمو بگم، تفسيرش باشه با اهلش…

    ***

    لطفاً سر خود را كلاه نگذاريم. جرم ما عمار بودن است و جرم علي اكبر اين بود كه نامش “علي” بود. جرم عباس اين نبود كه برادر حسين است. جرم علمدار اين بود كه فرزند علي بود. آري، جرم ما عمار بودن است. مهدي هاشمي كيست؟ شاكي ما روزگار است. روزگار از دست ما شاكي است. تاريخ از دست ما شاكي است. جغرافيا، زمين و زمان از دست ما شاكي است. ما تاريخ را به عشق علي رقم زديم و اجازه نداديم روزگار به ساز تاريخ برقصد. جرم ما اين است؛ در كوفه هستيم و اهل كوفه نيستيم. اينك مورخان تاريخ به زحمت افتاده اند. ما كاري كرده ايم حضرات، تاريخ را از نو بنويسند؛ بيچاره ها عادت كرده بودند به تكرار تاريخ. خيال نمي كردند “علي” هم مي تواند تنها نماند و “فاطمه” بين در و ديوار سيلي نخورد و بنت الحيدر از تل زينبيه تا گودي قتلگاه هروله نكند و حرمله تير ۳ شعبه نثار گلوي ۶ ماهه نكند و دل رباب را خون نكند. جرم ما “چهارشنبه” بود! جرم ما چهارشنبه اتوبوسي بود كه ما را آورد راهپيمايي. جرم ما همان اتوبوسي بود كه شهدا را برد جبهه! جرم ما چهارشنبه ۲۳ تير ۷۸ بود و چهارشنبه ۹ دي ۸۸ و نه فقط ۱۰ سال كه قرن هاست ما مجرميم! ما بين در و ديوار روزگار، شكستيم شيشه تاريخ را. جرم كمي است؟! عدالت شيشه اي بايد هم ما را محاكمه كند. جرم ما اين است كه امنيت ملي را براي ما نه عباس و نه حتي عمار، كه “اين عمار” ولايت فقيه تعيين مي كند! جرم ما عدم تشخيص مصلحت بي بي سي است. من اعتراف مي كنم؛ ما سر به راه نبوديم. تخسي كرديم. ما خلاف جريان تاريخ شنا كرديم در صفحات مواج تقويم و “۹ دي” را غريبانه آفريديم و عمار اين رفيق ما “موجي” شد!… حالا يكي بايد به آن خانم توضيح دهد كه؛ “موجي يعني چي”؟! موجي يعني “ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم، موجيم كه آسودگي ما عدم ماست”. جرم ما عمار بودن است. نسخه اين جرم فقط براي ما بسيجيان خامنه اي پيچيده شده است… و من خيبري ام اما مهمتر از خيبري بودن، حيدري ام، پس دود اين موتوري ها امثال مرا خفه نمي كند. دود اين موتوري ها ريه مرا آلوده نمي كند. قطار تهران – انديمشك ريه شهر مرا آلوده نمي كند. دودي كه در سال هشتاد و اشك از خيمه حسين از خانه عزاي فاطمه بالا رفت، هنوز هم دارد آلوده مي كند شهر مرا. من حيدري ام، اهل هور، اهل ني، اهل آب. من خيبري ام اهل هور، اهل ني، اهل آب. نسل من خيبري است. نسل من حيدري است. آهاي شهدا! خوب شد كه همان بعثي ها شما را كشتند و الا اينجا بايد از بعضي ها در ساختمان “عدالت شيشه اي” شلاق مي خورديد و در عين حال از عدالت از شلاق بر تن ظالم بر تن فاسق بر تن فراري بر تن محارب بر تن مارقين و قاسطين و ناكثين كه قرار است به زودي قوه قضاييه ان شاء الله الرحمن الرحيم اينها را محاكمه كند، دفاع مي كرديد. هي شهدا! “به زودي” كه نه، مدتهاست كه قوه قضاييه “عمار حيدري” را محاكمه كرده و همچنان محاكمه مي كند اما به زودي سران فتنه و آقازاده فراري و آقازاده غير فراري قرار است محاكمه شوند!… “عباس حيدري!… هي! ههههههههه هي!… از بچه هاي گردانمون بود. بچه اطرف مشهد. هيكلش آب شده بود. درست نبود توي اين شهر شلوغ ولش مي كردم اما عباس”… اما عمار بد روزايي تهران اومده بود! آلوده ترين روزهاي تهران، عمار به تهران آمده بود؛ تهران آلوده بود به كوفه و همچنان آلوده است به منوكسيد بي بصيرتي. به ذرات معلق بي سيرتي. آهاي شهدا! “جنگ تحليلي” ما، پيش “جنگ تحميلي” شما چقدر پيچيده تر است! اي خوشا جنگ شما كه صاف و ساده بود! ما اينجا به جاي صدام، يكي هم با آدمهاي راه راه طرفيم! امروز عليه شان حرف بزنيم كه چرا تنگه احد را رها كرده اند، فردا با يك موضع گيري خوب، دوست و دشمن را غافلگير مي كنند. براي موضع گيري اخيرشان مي خواهيم دست بزنيم و جذب حداكثري كنيم، وسط دست زدن ما دوباره غش مي كنند سمت دشمن… امان از آدمهاي راه راه. مانده ام با چه رويي كنار ماه، پرسه در مه مي زنند و غوطه در غبار مي خورند؟!… آهاي شهدا! ما با اين جماعت طرفيم كه اين جماعت، فقط يك طرف دعواي ماست. ما در ۱۰۰ جبهه جنگ نرم داريم سخت مي جنگيم كه ما اينجا بايد عمار باشيم و از علي دفاع كنيم و بر فتنه گران بخروشيم و با شكايت دزد سر گردنه كه سخت هيز و چشم چران است، شلاق بخوريم و بعد، از قوه قضاييه عذرخواهي كنيم كه چرا و به چه حقي “عمار” بوديم؟!… و چرا “تو” گفتيم به مهدي هاشمي كه “بابا” دارد؟!…  عمار را كه ابن نفاق در صدر اسلام به شهادت رساندند، پس ما اين وسط چه مي كنيم؟ اگر مالك اشتر مال عصر نخلستان است، ما اينجا چه مي كنيم؟ نه، مالك اُشتر شاكي ما نيست. اين تاريخ است كه از دست ما گلايه دارد… از قرار حق با تاريخ است. حق با باطل است. حق با مهدي هاشمي است و عمار بايد محاكمه شود، محكوم شود تا آدم شود و دستكاري نكند دل تاريخ را…

    - ”اين سوئيچ، اين كارت ماشين، اينم سندش”… و اين هم “اين عمار”… پول بليط عدالت نمي دونم كجا گير كرده؟… شما اينارو گرو بردار، بعد از ظهر هر جا كه بگي، ميام شلاق مي خورم!… اين دوست من عمار وضعش خوب نيست!… من اگر به خاطر خودم بود اصلا اصرار نمي كردم!… اين جوان به خاطر تو در جنگ نرم، جنگيده، به خاطر تو كه الان راحت توي اين آكواريوم نشستي.

    - بس كن آقا! يك ساعته تحملت كردم. مگه براي اون ۸ ماه كشت و كشتار از من اجازه گرفتي؟! برو اينارو از همونايي بخواه كه بهت تكليف كردن! برو آقاجون! به من چه كه طرف حسابت بعثي ها نبودن و بعضي ها بودن؟! به من چه كه اين جنگ، “جنگ تحليلي” بود و “جنگ تحميلي” نبود؟! اينكه به او گفتي؛ خواص بي بصيرت، رئيس يك طرف كشور است. اينكه به او گفتي؛ راس فتنه، امام در به ثمر رساندن انقلاب بعضا به او كمك مي كرد. اينكه گفتي؛ آقاي ساكت، روزگاري مالك اشتر علي بود. اين از خميني حكم دارد. اين از خامنه اي حكم دارد. اين يكي از خود خدا حكم دارد. اين با امام عكس داشت. اين با رهبر همسفر بوده. آن ۸ ماه تمام شد؛ صحبت الان رو بكن. راستي، اينكه گفتي؛ “تو”، خبر از نفوذ پدرش نداشتي! اين آخر سالي چه مشتريايي نصيبمون ميشه خدايا؟!

    ***

    مي دانم بد وقتي است براي قصه شنيدن اما من مي خواهم براي تان قصه بگويم: دوره دوره جشن انتخابات بود كه يك غول حمله كرد به راي ما. غول، غول عجيبي بود. دستش را مي زدي، پايش را در پلكان طياره امام نشانت مي داد. پايش را مي زدي، دست بيعتش را با علي در خيبر و بدر مي كوفت بر فرق سرت. نيامده بود تهران را ۳ روزه فتح كند. آمده بود تهران را كوفه كند. “نرم” آمده بود اما سخت مي كشت. جوان هايي كه دوره كركري شان بود، رفتند از سيدالكريم به سعادت آباد اما وقتي ۸ ماه جنگ نرم تمام شد، بعضي ها يك طوري اين عمارها را نگاه مي كردند كه انگار غريبه مي بينند. شايد هم حق داشتند. آخر جنگيدن با آن غول، آداب و رسومي داشت كه اين بچه ها به آن عادت كرده بودند. شده بودند عينهو اصحاب كهف. زلال زلال. ديگر سكه شان خريداري نداشت.

    ***

    جلوي ساختمان عدالت شيشه اي؛ “كاكتوس” اين بار به جاي پژوآخوندي سبز، پژو۵۰۴ سفيد احمدي نژاد دارد به نفع عدالت به بيشترين قيمت به فروش مي رسد اما ترازوي عدالت را بعضي ها مفت خريدند. بعضي ها مفت فروختند. مازيار بيژني كاريكاتور انقلاب اسلامي را نمي كشد. كاريكاتور بعضي ها را مي كشد. از انقلاب اسلامي كاريكاتور بكشي، براي بومت، مداد مخملي ات، رنگ لجني نقاشي ات، محافظ مي گذارند اما به نقاشي عمار كه مي رسد گوري باباي مصلحت! وانگهي، اين همه ماليات داديم كه اگر لازم شد ارتش در جنگ نرم كاريكاتور دشمن را بكشد. مگر مملكت هر كي هر كيه؟! و حالا از عدل، شلاق ساخته اند بر فرق عمار علي كه چرا اينجا را با تگزاس اشتباه كرده و “تو” گفته به آنكه بايد “شما” خطابش مي كرد. حالا عده اي مي گويند “مصلحت” و عده اي مي گويند “عدالت” و اين وسط گوشت قرباني “عمار” است. اينجا نه “والفجر ۹″ است و نه “كربلاي ۱۰″ اما قوه قضاييه به جاي سران فتنه در ساختمان عدالت شيشه اي، عمار را به اسيري گرفته!  دهه عمار قرن هاست كه گذشته است. دهه ات گذشته عمار! دهه ات گذشته عمار، كه امنيت را براي بعضي ها مصلحت آقازاده ها تعيين مي كند. مصلحت، مصلحت، مصلحت! حالم از اين واژه بهم مي خورد. مصلحت تيغي است كه تا به حال و در طول تاريخ، هر چه بريده، فقط گلوي عدالت بوده است. بعضي ها روي شان نمي شود بگويند “مصلحت آقازاده ها”، مي گويند “مصلحت نظام”. اول معترض نظامي كه امنيت آن، بر اساس مصلحت آقازاده ها تشخيص داده مي شود، ما بسيجيان خامنه اي هستيم. ما عاشق جمهوري اسلامي ۳۰۰ هزار شهيديم، نه عاشق چشم و ابروي آقازاده ها. پلاك خانه ما را شهرداري نمي زند. پلاك خانه ما هنوز بر گردن شهداست و هنوز بر دوش رهبر چفيه هست و هنوز جنگ، تمام نشده. چه بي رحمانه گذشت و چه سخت مي گذرد اين جنگ نرم ما. اگر اين جنگ، واقعا جنگ نرم است، پس شلاق بر تن عمار چه مي كند؟ اين جنگ فقط براي سران فتنه، جنگ نرم است: براي سران فتنه، مصلحت نرم و براي عمار، عدالت سخت! گفت: “گنه كرد در فتنه آقازاده اي، به جرمش زدند گردن كاوه آهنگري” و مسگري فقط به خاطر ۲ ميليون تومان بدهي، ۵۰۰ هزار تومان چك برگشتي در زندان است. آهاي پليس لندن! لطفا مراقب جان مهدي هاشمي باش. پشه اي او را نيش بزند، اينجا هستند بعضي ها كه عمار را قاتل بخوانند. ظاهرا از اين پس ما بايد از بعضي ها اجازه بگيريم وقتي مي خواهيم به نداي رهبر، به “اين عمار” يار لبيك بگوييم و الا قوه قضاييه به كاوه فرزند شهيد شلاق مي زند. آهاي فرشته عدالت! ما براي راه پيمايي ۹ دي، براي آن ماه پيمايي از حضرت ماه اجازه نگرفته بوديم! ما فكر نكرده بوديم كه قانون به ولايت پذيري ما دست بند مي زند! ما فكر نمي كرديم ولايت پذيري يعني خاله بازي! لطفا به تعداد آحاد ملت در روز ۹ دي شلاق آماده كنيد. ما در روز ۹ دي شعارهايي به مراتب بدتر سر داده بوديم تا آنچه كه عمار در روزنامه اش در وبلاگش نوشته و مي نويسد. لطفا به عدالت شلاق بزنيد و يك نسل عمار را شلاق بزنيد. ما را حيف است كه فقط “بالاترين” شلاق بزند. شلاق بعضي ها بيشتر به تن عمار مي چسبد. فقط يك نكته! لطفا هنگامي كه داريد به عمار شلاق مي زنيد، اگر ديديد دشمن عليه اصل ولايت فقيه شايعه پراكني مي كند، براي چند ساعت به عمار مرخصي بدهيد تا دمي آشوبگران را تار و مار كند و بعد دوباره برش گردانيد زندان و دوباره شلاق بزنيد! نترسيد؛ هر وقت هوس كرديد شلاق بزنيد تن ما هست! ما مثل سران فتنه نيستيم. ما حتي مثل لايه دوم فتنه گران هم نيستيم. ما را نمي خواهد هتل اوين ببريد. ما را به همان زندان اوين ببريد و شلاق بزنيد. ما اينقدر معرفتش را داريم كه نگذاريم چشم دشمن، به ضربات شلاق شما بر تن ما بيافتد. اگر هم افتاد، مي گوييم؛ شلاق جمهوري اسلامي به تن ما خورده! تن ما شان پيدا كرده! عشق است! و اگر جنبش سبز خواست جلوي زندان اوين براي ۷۲ كشته اي كه نداد، شلوغ كند، ما باز مي آييم و بعد كه فتنه گران را دور كرديم، شما باز ما را ببريد و شلاق بزنيد! افسار ما به شدت مضاعف دست شماست؛ به عدالت به مصلحت به حقيقت به دروغ به باطل به درست به نادرست، با هر نيتي به ما شلاق بزنيد. نترسيد، نترسيد ما همه با هم هستيم! ما از خودتان هستيم. بدون عذاب وجدان ما را محاكمه كنيد اما از ما نخواهيد مثل شما مثل بعضي ها ولايت پذير باشيم. اين يكي را شرمنده! ما حاضريم زير ضربات شلاق شما بميريم اما لحظه اي مثل شما ولايت پذير نباشيم. بدترين شلاق، سخت ترين داغ، زجرآورترين فيلترينگ و دردآورترين محاكمه براي ما اين است كه مثل شما مثل بعضي ها گوش به فرمان رهبر باشيم. ولايت پذيري ما مثل شهداست. ايرادي دارد، به ما شلاق بزنيد اما از ما نخواهيد كه مثل شما ولايت پذير باشيم. جز اين شلاق، هر شلاق ديگري را تحمل مي كنيم. براي ما گوش دادن به فرمان رهبر مثل خواص بي بصيرت مثل آقايان پرسه درمه و ولايت مترو و ساكت و جام زهر و علف و نمناك و چه و چه، شلاقي است كه اين بار زير آن نمي رويم. اينجا اگر به ما با زخم زبان، شلاق بزنيد، اگر ما را از موضع ولايت فقيه بكوبيد، ما هم در عوض حالي مثل حال شب هاي عمليات در آن ۸ ماه پر از خاطره پيدا مي كنيم و با دست مي رويم توي شيشه ساختمان عدالت شيشه اي و به هزينه جراحت برداشتن خودمان، به شما زخم مي اندازيم و شلاق تان مي زنيم و ادعا مي كنيم كه “آقا” از دست ولايت پذيري خنده دار امثال شما بود كه “اين عمار” گفت و دقيقا به اطرافيان شما بود كه “خواص بي بصيرت” گفت. ما حاضريم به جرم عمار بودن از دست روزگار شلاق بخوريم اما آن نكنيم كه آه حضرت ماه گره بخورد به سينه چاه. اگر به حكم داشتن از رهبر است، ما همه منصوب سيدعلي هستيم. بسيجي، مهمترين حكمي است كه از ازل خامنه اي به ما داده. ما بسيجي وار ولايت پذيري مي كنيم. ما مثل شهدا ولايت پذيري مي كنيم. ما در يوم الله ۹ دي ۸۸ زنگ نزديم بيت رهبري، كه؛ “آقا”! اگر اجازه بدهيد ۲ كلام از شما في سبيل الله دفاع كنيم! به كوري چشم شما و اين ولايت پذيري مسخره تان، اتفاقا “آقا” بر قيام حماسي ما مهر تاييد زد و همواره از ۹ دي به موازات ۲۲ بهمن ياد مي كند. ما ملت ۹ دي، سخت مورد تاييد رهبريم. تندروي به افراط شما مي گويند در تفريط. ما ۹ دي ۸۸ را ۲۳ تير ۷۸ را به پاي رهبر مي نويسيم. ما چهارشنبه هاي دوستداشتني را به پاي رهبر مي نويسيم. ما شهادت خود را به پاي رهبر مي نويسيم. ما شهامت خود را به پاي رهبر مي نويسيم. ما فتح الفتوح خود را به پاي رهبر مي نويسيم. ما كربلاي ۵ را به پاي رهبر مي نويسيم. ما بيت المقدس را به پاي رهبر مي نويسيم. ما عدم الفتح را مي گذاريم به حساب خودمان. ما جاي شما بوديم، مصلحتي كه حتي خود نظام تعيين مي كند، بزرگواري مي كرديم و به پاي خودمان مي نوشتيم. ما جوري عمل نمي كرديم كه انگار دست به سياه و سفيد مي زنيم، از “آقا” اجازه مي گيريم. ما خنده دار ولايت پذيري نمي كرديم. ما در همين جايگاه هم كه هستيم، خنده دار ولايت پذيري نمي كنيم. اين را مي گويم كه شلاق بخوريد كه چون زخم انداختيد، زخم بخوريد؛ ولايت پذيري خواص بي بصيرت از ولايت گريزي سران فتنه بدتر است! كه سران فتنه لااقل ادعاهاي خواص بي بصيرت را ندارند. ما معرفت داريم. ما حتي نمي گوييم قوه قضاييه به “كاوه” مي خواهد شلاق بزند. مي گوييم “بعضي ها”. مي گوييم “روزگار” و مي گوييم اف بر تو اي روزگار. اف بر تو اي روزگار. اراده اي من مي بينم كه مي خواهد ميان ستاره ها و ماه جدايي بياندازد. اراده اي من مي بينم كه مي خواهد ميان عمار و علي جدايي بياندازد. اراده اي من مي بينم كه مي خواهد ميان بسيجيان و خامنه اي، پروانه ها و شمع جدايي بياندازد. هر كس اين اراده را كرده، كور خوانده. ما به در خيمه معاويه هم برسيم، به صفحه آخر پرونده آقازاده ها هم برسيم، از حب علي است و اگر برگرديم هم، باز از حب علي به خاطر امر علي است. ما كه اهل تكليف هستيم اما لااقل اينجا يك حق كوچك براي ما قائل شويد. اگر اجازه دهيد ما ميان اين مصلحتي كه “تشخيص” مي دهد تا عمار محكوم شود و مهدي هاشمي راست راست بگردد، با آن مصلحتي كه “آقا” تعيين مي كند، از زمين تا آسمان تفاوت قائل باشيم. اگر اجازه دهيد ما هر آنچه مسئولين مي كنند و هر آنچه و به هر دليل نمي كنند، به جاي اينكه به پاي رهبر بنويسيم، به پاي خود مسئولين بنويسيم كه ما از دستگاه قضايي و نه از عمود خيمه نظام، مطالبه داريم محاكمه سران فتنه را. “آقا”، “آقا”ست و شاني در حد ولي امر مسلمين جهان دارد. اگر اجازه دهيد ما وظايف قوا را از خود قوا مطالبه كنيم. اگر اجازه دهيد ما مثل بعضي ها ولايت پذيري نكنيم. ما براي مصلحتي كه خامنه اي تعيين مي كند حاضريم هزار بار جان دهيم، پس لطفا اينجا به ما تندروي افرطي نگوييد. ما جاي ديگري تندروي افراطي هستيم. ما ظهر عاشورا با موتور قراضه خود عليه حرامياني كه بيرق علمدار كربلا را آتش زدند، اعتراف مي كنم؛ هم تندرو بوديم و هم افراطي. ما در شهادت طلبي خود هم تندرو هستيم و هم افراطي اما افراطي ترين دقايق عمر ما آنجاست كه بخواهيم هيهات من الذله بگوييم و بخواهيم بگوييم كه ما با ولايت پذيري شما بيگانه ايم. تفاوت دارد مصلحتي كه خامنه اي تعيين مي كند با ترس شما از كساني كه براي تان مصلحت، “تشخيص” مي دهند.  مصلحت حكيمانه عين عدالت است ولي مصلحتي كه باعث مي شود مهدي هاشمي، شلاق روزگار بزند بر تن كاوه فرزند شهيد، لعنت به اين مصلحت. همين مصلحت بود كه تشخيص داد فتواي قتل سيدالشهدا صادر شود. همين مصلحت بود كه علي را به درد دل كردن با چاه كشاند. همين مصلحت بود كه در كام حسن زهر ريخت و همين مصلحت بود كه رقيه در كنج خرابه خواب بابا را مي ديد و سكينه تشنه عمويش عباس بود. لعنت بر اين مصلحت. اين چگونه مصلحتي است كه به جاي تقدير از عمار، افسر جنگ نرم را محاكمه مي كند و شلاق مي زند؟! اين چگونه مصلحتي است كه حسين شريعتمداري را به دادگاه مي كشاند اما شيرين عبادي را نه؟ اين چگونه مصلحتي است كه روزنامه هاي “وطن امروز” و “جوان” را دادگاهي مي كند اما فائزه و مهدي هاشمي را نه؟ اين چگونه مصلحتي است كه وبلاگ افسران جنگ نرم بسته مي شود و سايت فلان و بهمان، نه؟ اين چگونه مصلحتي است كه فقط گلوي عمار خامنه اي را مي برد؟ اين چگونه مصلحتي است كه فقط گلوي عدالت را مي برد؟ اين چگونه مصلحتي است كه فقط گردن حقيقت را مي برد؟ اين چگونه مصلحتي است كه آب سيبش براي آقازاده هاست و آسيبش براي لبيك گويان به اين عمار حضرت يار؟ اينجاست كه آدمي شك مي كند كه نكند مصلحت، به جاي “تعيين”، فقط “تشخيص” داده مي شود؟! به راستي جرم ما چيست؟! اگر حتي ملاك، قانون اساسي باشد و وصيت نامه شهدا نباشد، آيا جرم است عمار بودن؟! آيا بر اساس كدام اصل قانون اساسي، عين شهدا و نه چون بعضي ها، ولايت پذيري داشتن، ذنب لايغفر است؟! بر اساس كدام قانون اين نظام، فرشته عدالت تا اين همه در برابر عمار، نامهربان است؟! آيا عمار اندازه آن زن يهودي حق ندارد؟! آيا عمار شهروند جمهوري اسلامي نيست؟!… البته كه نيست! عمار، يار علي بود و در صدر اسلام به شهادت رسيد! عمار بعد از هزار و اندي سال، غير قانوني رجعت كرده است! بنده خدا اگر نبود كه از سلاله علي، از همان امر علي، “اين عمار” شنيده بود، تخت در تحت الانهار خوابيده بود!… آهاي عمارياسر! با تو هستم. با علي در تاريخ بودن شرط نيست، اي برادر! آخرالزمان در پيش روست. آهاي عمارياسر! با علي در نهج البلاغه بودن زيباست اما از علي هم بپرسي، به تو مي گويد؛ با سيدعلي تا آخر نهج رفتن، با ولايت تا شهادت رفتن، از آن هم زيباتر است. آهاي عمار واپسين! زود برو و چند تا شلاقت را بخور. خيلي زود برگرد. علي تنهاست. علي، عمار مي خواهد. عمار شلاق بخورد، بهتر از آن است كه امر “اين عمار” زمين بخورد!… نوشتم: جرم ما عمار بودن است. مهدي هاشمي كيست؟ شاكي ما روزگار است… لطفا سر خود را كلاه نگذاريم!

    ***

    خامنه اي، خامنه اي عزيز! ما برگ نيستيم كه با پاييز از شجره طوبا و طيبه ولايت فقيه بيافتيم. هوا براي خودش سرد است و باد براي خود دارد مي وزد. بي خود دارد تگرگ مي آيد. از زوزه گرگ كاري ساخته نيست كه ما پوزه دشمن را به خاك مي ماليم. بگذار اين وسط بعضي ها دل ما را بشكنند. طرف حساب ما جوخه ها هستند و نه جوجه ها كه ما از جنس ريشه ايم. ما ريشه ايم و ريشه ما ريشه در خاك پاك و مقدس و افلاكي ولايت شما دارد… “اين عمار” مختصرترين پيامي بود كه مي شد شما امام عاشورايي، به ما برسانيد. پيامي، حتي بهتر از پيام چفيه اي كه بر دوش شماست كه بي شك همان چفيه اي بود كه “فاطمه” به “حاج كاظم” رساند در سكانس آخر “آژانس شيشه اي”.


,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 36 بازديد |


بيانيه سپاه براي سالروز نهم دي


    سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به مناسبت فرارسيدن سالروز نهم دي، بيانيه‌اي صادر كرد.
     

    http://www.netiran.net/uploads_user/1000/525/100875.jpg

    به گزارش ايسنا، سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در اين بيانيه، نخستين سالروز نهم دي‌ماه را فرصت بازخواني پيام انقلاب و ملت عظيم‌الشان ايران به بيگانگان و اصحاب فتنه دانست.

    در بخشي از اين بيانيه آمده است: با گذشت يكسال از حماسه به ياد ماندني 9 دي ماه و در هم پيچيده شدن طومار فتنه‌گران و رسوايي حاميان غربي و صهيونيستي آنان، امواج بصيرت و بيداري ملت ايران اقتدار و صلابت روز افزون انقلاب و نظام اسلامي و ناتواني و استيصال نظام سلطه، اصحاب فتنه و ضد انقلاب داخلي و خارجي را در ابعاد شگفت انگيزي به جهانيان عرضه مي‌كند.

    اين بيانيه مي‌افزايد: اينك نه تنها اصحاب فتنه به مردگاني سياسي و عناصري مطرود و محكوم در نگاه ملت ايران تبديل شده‌اند بلكه آتشفشان غيرت ديني و خشم انقلابي ايرانيان، بيگانگان و حاميان فتنه را نيز سخت پشيمان و به زانو در آورده است.

    اين بيانيه ولايت پذيري ملت ايران و حمايت آنان از ولايت فقيه و مقام معظم رهبري و همچنين برائت و بيزاري از سران فتنه و حاميان داخلي و خارجي آنان را مهم‌ترين پيام يوم الله نهم دي ماه قلمداد و تصريح كرده است: اين حماسه تاريخ ساز نشان داد بيعت ملت ايران با قرآن و عترت جاودانه و ميثاق آنان با ولي فقيه زمان يك حقيقت هميشه جاري و خدشه‌ناپذير بوده و در هر مقطع و صحنه‌اي كه انقلاب و نظام نيازمند حضور مردم است آن‌ها آگاهانه، عاشقانه، شجاعانه، فداكارانه و بي‌درنگ به ميدان آمده و امام و رهبر خويش را ياري مي‌دهند.

    اين بيانيه با تبيين حوزه‌هاي قدرت انقلاب و نظام اسلامي، ظرفيت‌هاي ذاتي و توانمندي‌هاي دروني و مردمي آن را قدرتي عظيم و بي‌انتها توصيف و تاكيد مي‌كند: ظرفيت دروني و مردمي انقلاب اسلامي همواره دشمنان را به اشتباه‌هاي بزرگ و خطاهاي راهبردي انداخته و آنان را از درك ظرفيت‌هاي پنهان و نهفته‌اي كه جامعه انقلابي ايران را طي 32 سال اخير - به ويژه در صحنه فتنه 88 - با عزت و سربلندي عبور داده عاجز ساخته است.

    بيانيه سپاه افزوده است: ظرفيت مردمي و قدرت نرم و نهفته در اين ظرفيت تعيين‌كننده در حقيقت مهم‌ترين مؤلفه‌اي بود كه در روند حوادث و رخدادهاي پس از انتخابات، حول محور رهبري موجب مهار و ميرايي فتنه 88 و تبديل سران فتنه به مرده‌هاي سياسي شد.

    در ادامه اين بيانيه مديريت، هوشمندي و درايت مقام معظم رهبري در ايجاد بصيرت نافذ و فراگير ملي و مقابله مدبرانه با فتنه و بسترسازي براي خلق حماسه بي نظير نهم دي ماه را از بركات رهبري خردمندانه و حكيمانه معظم‌له در فائق آمدن انقلاب و ملت ايران بر توطئه‌ها و خطرات سهمگين ناشي از خصومت ورزي جبهه متحد ضد انقلاب داخلي و خارجي برشمرده و خاطرنشان كرده است: بي ترديد حماسه 9 دي ماه نشان داد كه انقلاب اسلامي به بركت وجود رهبري جامع الشرايط و داراي توان مديريتي، معنوي و انقلابي بي نظير و پايبندي و دلبستگي آحاد ملت ايران و شيفتگان بي شمار انقلاب در جهان اسلام و بلكه عالم بشريت به اهداف و آرمان‌هاي بلند خود نائل و هرگز اجازه تكرار حوادث تلخ و ناگوار تاريخي مانند حادثه عاشورا كه به دليل بي بصيرتي خواص و انحراف جامعه اسلامي رقم خورد، را نخواهد داد.

    همچنين، اين بيانيه تصريح مي‌كند: 9 دي ماه نمايش فرياد دين خواهي و ولايت‌مداري و صحنه درخشش هوشمندي و بصيرت ملت ايرانيان در سپهر تاريخ انقلاب اسلامي و آيينه تفاوت‌هاي مردم ايران با مردم كوفه در فهم راستين حق و حقيقت و رويارويي با فتنه‌هايي از يك جنس بود.

    اين بيانيه در پايان با تاكيد بر اهميت بازخواني و كالبد شكافي ابعاد فتنه توسط نخبگان و انديشمندان براي نسل جوان و نقش مهم رسانه‌ها در شفاف سازي بيشتر و برملا ساختن زواياي پيچيده فتنه‌اي كه با طراحي و مهندسي قدرت‌هاي استكباري، سازمان‌هاي جاسوسي غربي و صهيونيستي و دريوزگي فتنه‌گران و آشوب طلبان داخلي شكل گرفت اعلام كرد: پاسداران انقلاب اسلامي و بسيجيان دريادل و سلحشور با الهام از حقايق و عبرت‌هاي تاريخي به ويژه فتنه سال 88 همچنان تحت منويات رهبر معظم انقلاب اسلامي و ولي فقيه زمان آماده‌اند در عرصه‌هاي نياز انقلاب حضوري قاطع با صلابت، به هنگام و به اندازه داشته و به رسالت خطير خويش در پاسداري از انقلاب و نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران عمل‌ نمايد.

,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 49 بازديد |


حماسه‌ي نهِ دي چه بود؟


    نه دي، روز بخشش فريب خوردگان و روز غضب بر فتنه‌گران توسط امت بود. نه دي، آموخت كه نيازي نيست هميشه وليّ در بين باشد، بلكه كافي است وليّ در دل باشد.
     
         *طرح از: نقدنيوز

    http://www.naghdnews.ir/uploadcenter/uploads/1326077146.jpg

    نويسنده وبلاگ «سفير ولايي» در مطلبي پيرامون 9 دي چنين نگاشته است:

    نهم دي ماه يك هزار و سي صد و هشتاد و هشت، جشن بلوغ فكري و شخصيتي نظام اسلامي بود.

    نه دي، عرق شرم امت را در طول تاريخ به خاطر بي‌بصيرتي در ماجراي ثقيفه پاك كرد.

    نه دي، درد كوته‌بيني حكميت را تا حدودي التيام داد و بر آن مرهمي شد.

    نه دي، سوزش خيانت جمل و نهروان را كمي خنك كرد و از تكرار غربت 25 ساله جلوگيري كرد.

    نه دي، فرق كوفه و تهران، عراق و ايران را نشان داد و آب بسته را به جوب بازگرداند.

    نه دي، ايران، بدون خواست سفير حسين (ع)، بيعت مجدد كرد و بر سر بيعتش ماند.

    نه دي، نداي هل من ناصر بلند نشد ولي فرياد لبيك يا حسين تا آسمان به گوش همه رسيد.

    نه دي، شش ماهه، سه ساله، جوان، پير، زن، مرد، ويلچري، شيميايي و... داشت.

    نه دي، زمستان بود ولي درخت انقلاب در آن سرماي زمستان گل داده بود.

    نه دي، در ايران بود ولي پايه‌هاي كاخ سفيد در مكان و كاخ سبز معاويه در زمان را لرزاند.

    نه دي، قيام مختار نبود، ولي اگر مختار هم زنده بود در مقابل آن كرنش مي‌كرد.

    نه دي، مانور اعلام آمادگي ياران آخر الزمان مهدي (عج) بود.

    نه دي، شروع حركت و يك فرهنگ بود يعني «عزت‌خواهي»

    نه دي، يك روز بود ولي خيرٌ مِن الفِ شَهر بود.

    نه دي، مبيّن كوثر و ابتر بود كه گفتند خامنه‌اي كوثر است، دشمن او ابتر است.

    نه دي، عاشورا بود و ايران كربلا.

    نه دي، ثمره‌ي خون شهيد آيت‌ها، مطهري‌ها، بهشتي‌ها، باكري‌ها، همت‌ها و... بود.

    نه دي، تاريخ نبود، بلكه خود تاريخ‌ساز بود.

    نه دي، روز بخشش فريب خوردگان و روز غضب بر فتنه‌گران توسط امت بود.

    نه دي، آموخت كه نيازي نيست هميشه وليّ در بين باشد، بلكه كافي است وليّ در دل باشد.

    نه دي، غدير خم بود در كوير قم و سراسر ايران.

    نه دي، نور بصيرت الهي بود در دل‌هاي امت.

    هرچه خواستم بگويم كه نه دي چيست، زبان الكن بود و قلم قاصر. فقط مي‌توانم كه بگويم نه دي، نه دي بود و بس.

,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 18 بازديد |


يوم الله 9 دي


    روي عكس كليك كنيد-                          *طرح از: رادار

    اولين بيانات رهبر انقلاب بعد از حماسه 9دي:

    مطمئن باشيد كه روز نهم دىِ امسال هم در تاريخ ماند ... هرچه انسان در اطراف اين قضايا فكر ميكند، دست خداى متعال را، دست قدرت را، روح ولايت را، روح حسين بن على(عليه السّلام) را مى‌‌‌بيند. اين كارها كارهائى نيست كه با اراده‌‌‌‌ى امثال ما انجام بگيرد؛ اين كار خداست، اين دست قدرت الهى است؛ همان طور كه امام در يك موقعيت حساسى -كه من بارها اين را نقل كرده‌‌‌‌ام- به بنده فرمودند: «من در تمام اين مدت، دست قدرت الهى را در پشت اين قضايا ديدم». درست ديد آن مرد نافذ ِبابصيرت، آن مرد خدا.

    ... حجت بر همه تمام شده است. حركت عظيم روز چهارشنبه ى نهم دى ماه حجت را بر همه تمام كرد. مسئولين قوه‌‌‌‌‌ى مجريه، مسئولين قوه‌‌‌ى مقننه، مسئولين قوه‌‌‌‌ى قضائيه، دستگاه‌‌‌هاى گوناگون، همه ميدانند كه مردم در صحنه‌‌‌اند و چه ميخواهند. دستگاه‌‌‌‌‌‌ها بايد وظائفشان را انجام بدهند.(ديدار مردم قم در سالگرد قيام 19دى؛ 19ديماه1388)
     
    جديدترين بيانات رهبر انقلاب درباره حماسه 9دي:

    فتنه‌ى سال گذشته جلوه‌اى از توطئه‌ى دشمنان بود؛ فتنه بود. فتنه يعنى كسانى شعارهاى حق را با محتواى صددرصد باطل مطرح كنند، بياورند براى فريب دادن مردم. اما ناكام شدند. هدف از ايجاد فتنه، گمراه كردن مردم است. شما ملاحظه كنيد؛ مردم ما در مقابله‌ى با فتنه، خودشان به پا خاستند. نهم دى در سرتاسر كشور مشت محكمى به دهان فتنه‌گران زد. اين كار را خود مردم كردند. اين حركت -همان طورى كه گويندگان و بزرگان و همه بارها گفته‌اند- يك حركت خودجوش بود؛ اين خيلى معنا دارد؛ اين نشانه‌ى اين است كه اين مردم بيدارند، هشيارند.

    ... همان طور كه ملت ايران در جنگ تحميلى هشت سال از خود ابتكار نشان داد، شجاعت نشان داد، فداكارى نشان داد، در همه‌ى صحنه‌ها حاضر شد، در اين جنگ نرم هم هشت ماه ملت ايران حقيقتاً از خود مهارت نشان داد. انسان وقتى به مسائل نگاه ميكند و ميخواهد از يك افق بالاترى مسائل را بررسى كند، متحير ميماند: اين چه دست قدرت الهى است كه اينجور دلهاى ما را، جانهاى ما را به سمت اهدافِ خودش حركت ميدهد؟ كار خداست. خدا با شماست. اين خداست كه شما را هدايت ميكند. اين خداست كه دلهاى من و شما را متوجه به  راه درست ميكند.(ديدار هزاران نفر از مردم استان گيلان‌؛ 8 دي ماه 1389)


,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 31 بازديد |


ماجراي عكسي كه جاودانه شد


    به دنبال دوربين گشتم؛ زير خاك بود! گوشه‌ بندش را گرفتم و از زير خاك بيرون كشيدم، ‌لنزش را تميز كردم و بدون دقت، ‌در واقع چشم بسته از چهره آرام شهيد «اميني» عكس گرفتم.
     
     
     به گزارش فارس، در بخشي از خاطرات احسان رجبي در يكصد و شصت و پنجمين شب خاطره حوزه هنري آمده است: وقتي جنگ شروع شد، من چهارده ساله بودم؛ دلم مي‌خواست به همراه بچه‌‌هاي محله در جبهه حضور پيدا كنم اما برادر بزرگم مانع رفتنم مي‌شد تا اينكه يك سال گذشت و برادر و خانواده رضايت دادند به جبهه بروم.

    حضور من در جبهه، مصادف بود با عمليات والفجر مقدماتي؛‌ ‌در آن جا من به عنوان نيروي ساده مشغول شدم. خوب يادم هست كه قبل از اعزام نخستين فرمانده ما «مهدي جاويدي»، با ما اتمام حجت كرد؛ تا شايد افراد كم سن و سالي مثل من اگر ترديدي دارند پشيمان شوند و برگردند سر درس و زندگي خودشان يا اين كه نيروهاي زبده را شناسايي كند.

    فرمانده همه را به صف كرد و خيلي جدي گفت «ببينيد عزيزان من! جبهه جنگ،‌ به اين سادگي كه شما تصور مي‌كنيد نيست. آنجا جنگ واقعيه،‌ توپ و تير و تانك و آتيشه، دست و پا قطع شدن داره، سر پريدن داره و ...»؛ فرمانده هر چه گفت هيچكس خم به ابرو نياورد و كوچكترين خدشه‌اي به عزم و اراده‌اش وارد نشد. از آن به بعد هر جا عملياتي بود خودم را مي‌رساندم.

    نخستين خاطره‌ام را از عكس «شهيد اميني» شروع مي‌كنم؛ در كربلاي 5 گفته بودند منطقه حساس است و به هر قيمتي شده بايد خط و خاكريز حفظ شود. در چنين شرايط خطرناكي من و [شهيد] جان‌بزرگي و [شهيد] فلاحت‌پور تصميم گرفتيم براي تهيه عكس و فيلم به آن جا برويم.

    اول به قرارگاه تاكتيكي رفتيم، عليرغم توصيه فرماندهان مبني بر نرفتن و صرف نظر كردن، ‌تصميم گرفتيم به هر قيمتي شده خودمان را به خط مقدم برسانيم تا رشادت و ايستادگي بچه‌ها را به تصوير بكشيم. بالاخره منتظر مانديم تا يك «پي ام پي» آمد و سوار شديم و به دل آتش زديم، مسير سخت و دشوار بود. دشمن با تمام توان و امكانات به ميدان آمده بود تا منطقه از دست داده را پس بگيرد.

    انفجارهاي پي در پي از دريچه منشور «پي ام پي» ديده مي‌شد، زمين مي‌لرزيد و انفجارها تعادل ماشين آهني را برهم مي‌زد. اگر با تويوتا آمده بوديم كه ديگر پايمان به خط نمي‌رسيد. در يك قدمي مرگ و شهادت بوديم و نفس‌‌ها در سينه حبس شده بود و ذكر مي‌گفتيم و استغفار مي‌كرديم. خودمان را دربست به خدا سپرده بوديم.

    به جايي رسيديم كه ديگر امكان جلو رفتن نبود. گفتند «ديگه اين آخر خطه! پياده شيد» با دلهره پياده شديم. جايي را نمي‌شناختيم سراغ «شاه حسيني»را گرفتيم. كمي جلوتر بود. به سمت سنگر و محور مربوطه رفتيم. خمپاره همچنان مي‌آمد و مرتب مجروح به عقب منتقل مي‌شد. از چيزي كه خبر نبود، نيروهاي تازه نفس بود.

    خيال مي‌كرديم يك لشكر و گردان پشت خط داريم؛ ولي به بچه‌ها كه رسيديم با تعجب ديديم تمام آدم‌ها با خود ما روي هم مي‌شويم 20 نفر! ديديم با اين وضعيت كمبود نيرو نمي‌شود فقط عكس و فيلم گرفت. بايد آستين بالا زد و كمك كرد. اين جا بود كه آقا سعيد به طور خودجوش مديريت صحنه عكاسي را به دست گرفت و گفت «يه دوربين نوبتي بچرخه فيلمبرداري كنه، ‌بقيه بچه‌‌ها كمك كنند» چاره‌اي نبود بايد مسلح مي‌شديم و مي‌جنگيديم.

    شاه حسيني، فرمانده خط آدم عجيبي بود؛‌ بيشتر از همه خطر مي‌كرد و دائم سركشي مي‌كرد و به بچه‌ها روحيه مي‌داد. آن روز از صبح تا ساعت 5 بعداز ظهر درگير بودند؛ بعد كم كم آتش سبك شد- حدود 10 دقيقه - ديدم سعيد آمد و گفت «اولاً از فيلم و عكس غافل نشيد! در ثاني سريع شروع كنيد به سنگر كندن و جان پناه درست كردن، اين آرام شدن موقتي، ‌آرامش قبل از طوفان است».

    شروع كرديم به كندن سنگر به اصطلاح روباهي كه گودي آن تا زير زانو بود؛ مشغول كار بوديم كه ديديم فرمانده «اميني» و «اسفندياري» آمدند و رفتند بالاي خاكريز سنگر ما نشستند، ‌مشغول بررسي منطقه و محور شدند. بالاي خاكريز سنگر ما نشستند ، مشغول بررسي منطقه و محور شدند. شنيديم كه پور احمد گفت «ببين چه جهنمي يه....!» ‌اميني گفت «ولي جهنمش قشنگه!»

    هر لحظه منتظر اتفاقي بوديم. باطري دوربين فيلمبرداري تمام شده بود. نگران شديم، حجم آتش و انفجار لحظه به لحظه شديدتر مي‌شد.

    با انفجار خمپاره 82 كنار بچه‌ها يك مرتبه همه جا زير و رو شد، آن لحظه دنيا جلوي چشمم تاريك شد. همه جا را سياه مي‌ديدم؛ سعيد با نگراني تكانم داد و بعد براي اينكه شوك بدهد محكم به پشتم زد، صدايي شنيدم كه مي‌گفت «زنده‌اي؟» كمي كه دود و غبار پراكنده شد به خودم آمدم و ديدم هر كس يك طرفي افتاده در حال جان دادن است.

    سعيد داد زد «گوني بياريد رو شهيد بكشيم»‌؛ يك لحظه خانواده‌اش آمد جلوي چشمم، انگار صداي وجدانم بود كه نهيب مي‌زد، ‌«دوربين رو بردار عكس بگير....» به دنبال دوربين گشتم زير خاك بود! گوشه‌ بند آن را گرفتم و از زير خاك كشيدم بيرون، ‌لنزش را تميز كردم و بدون دقت، ‌در واقع چشم بسته از چهره آرام شهيد «اميني» عكس گرفتم.

    اينكه عكس اينگونه واضح و شفاف از آب در آمد، عنايت و لطف خدا بود و وجود آن گوهرهاي نابي كه به خدا و ائمه(ع) متصل بودند.

    *دهباشي را مي‌ديدم كه در حال جان دادن با «نايش»‌ ذكر مي‌گفت

    دومين خاطره از سه راهي شهادت، قضيه آتش گرفتن ماشين «حاجي بخشي»‌ است؛ آن وقتي كه موشك كاتيوشا به ماشين خورد، دو جانباز صندلي عقب نشسته بودند و حاج بخشي و دهباشي هم جلو، به محض انفجار و آتش گرفتن ماشين، ‌موج انفجار حاج بخشي را به بيرون پرتاب كرد و بقيه درآتش سوختند.

    به خاطر شدت حرارت شعله‌ها نزديك شدن به آن ممكن نبود و تلاش براي نجات آن‌ها به جايي نرسيد از من در آن لحظه جز عكس گرفتن كاري ساخته نبود. عكس و سند جنايت دشمن متجاوزي كه بايد در تاريخ مي‌ماند و نسل آينده بر مظلوميت و حقانيت ملت ما گواهي مي‌داد.

    دهباشي را مي‌ديدم كه در حال جان دادن با «نايش»‌ ذكر مي‌گفت و حاج بخشي دو دستي بر سرش مي‌زد و يا حسين مي‌گفت.

    *«‌امشب من ماهي رو مي‌خورم و فردا اين ماهي منو!»

    در قضيه خليج و درگيري با ناو آمريكايي، بچه‌ها رزم جانانه‌اي با آن‌ها داشتند كه متأسفانه خوب پوشش خبري داده نشد. بچه‌ها چنان درسي به آنها دادند كه تا ابد فراموش نخواهند كرد.

    در آن واقعه 4فروند هليكوپترشان را زدند؛ آمريكايي‌ها اول منكر شدند و بعد گفتند «دو تا گشت هوايي به هم خوردند و يكي نقص فني پيدا كرد و چهارمي را ايراني‌ها زدند»؛ در آن مصاف رو در رو، «مهدوي» و «بيژن توسلي» ‌شركت داشتند كه ماجراي آن در فيلم 6 قسمتي تحت عنوان «ستاره‌هاي آسمان گمنامي» در سال 71 از تلويزيون پخش شد.

    خاطره قشنگي از شهيد توسلي و مادرش دارم،‌ پس از شهادت او براي تهيه قسمت‌هايي از فيلم به خانه‌ آن‌ها در «تنگستان» دزفول رفتيم، مادرش تعريف مي‌كرد كه بيژن معمولاً دير به منزل مي‌‌‌آمد و هر وقت هم كه مي‌‌آمد چون خيلي ماهي دوست داشت برايش ماهي سرخ مي‌كردم.

    روز آخر هم كه شنيدم پسرم داره مي‌ياد خونه، رفتم ماهي تهيه كردم تا برايش سرخ كنم. مادر مي‌گفت: به بيژن گفتم «خسته نباشي، برات ماهي درست كردم» بيژن هم تبسمي كرد و گفت «‌امشب من ماهي رو مي‌خورم و فردا اين ماهي منو مي‌خوره!؟»

    مادر مي‌گفت «من متوجه حرفش نشدم؛ همان شب، عمليات شد و 11 نفر با آمريكايي‌ها درگير شدند. 3نفر اسير شدند و 8 نفر در آب‌هاي خليج فارس،‌ طعمه كوسه و ماهي شدند! كه بيژن يكي از آنها بود.

,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 30 بازديد |


نهم دي ماه يكي از جايگاه‌هاي جلب و نزول رحمت الهي بود


    رهبر معظم انقلاب اسلامي نهم دي ماه را يكي از جايگاه‌هاي جلب و نزول رحمت الهي دانستند كه به بركت ياد امام حسين (ع) بر مردم ايران نازل شد.

    به گزارش ايرنا: حضرت آيت‌الله خامنه‌اي در ديدار پرشور هزاران نفر از مردم غيور و ولايتمدار گيلان، گناه بزرگ فتنه‌گران در حوادث سال گذشته را اميدوار كردن دشمن خواندند و تأكيد كردند كه ملت با ايمان ايران با حضور خود، دشمنان را در بسياري از ميدان‌ها نااميد كرد.
    ايشان فتنه سال گذشته را چالش عظيمي خواندند و افزودند: همانطور كه در جنگ تحميلي، ملت از خود ابتكار و شجاعت نشان داد، در اين جنگ نرم هشت ماهه نيز با مهارت، فتنه دشمن را دفع كرد.

    رهبر معظم انقلاب اسلامي تأكيد كردند نظام اسلامي ايران يك نظام مردمي و متعلق به مردم است و دشمنان بايد اين پيام را به‌خاطر داشته باشند كه كساني كه پرچم جمهوري اسلامي را در اوج نگه داشته‌اند، خود مردم هستند.

    رهبر انقلاب در ادمه افزودند :در قضيه 9 دي  رشت از معدود مراكزي بودكه يك روز زودتروارد ميدان شد ومردم گيلان آگاهي وعزم و بصيرت و حضورشان را زودتراز ديگران نشان دادند.

,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 38 بازديد |


صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 صفحه بعد

مطالب پيشين

  • پيش فروش سانديس هاي راهپيمايي 22 بهمن
  • دو خاطره از رييس دفتر رهبر انقلاب
  • خاطره خواندني رهبر معظم انقلاب: كنار خيابان سجده شكر كردم
  • شبي كه قرائتي نان گدايي خورد
  • خاندان نور
  • ورود امام خميني (ره) به ميهن
  • امان از روزهاي نِي ، امان از مصائب ناگزير ، امان از اربعين ، ... و امان از دلِ زينب(س).
  • شبي كه رحيم‌پور ازغدي تا صبح نخوابيد
  • حاج آقا مجتبي با تشخيص درد نسخه راپيچيد
  • پيش‌بيني يك عارف درباره رهبر شدن "آقا"
  • مشروح اظهارات عامل ترور شهيد عليمحمدي درباره ارتباطش با موساد و چگونگي ترور
  • هديه امام حسين(ع) به امير كبير
  • عهدي كه همسر شهيد شهرياري با شوهرش بسته است
  • من از احمدي نژاد شكايت دارم!
  • در "عدالت شيشه اي" جرم ما "عمار" بودن است
  • بيانيه سپاه براي سالروز نهم دي
  • حماسه‌ي نهِ دي چه بود؟
  • يوم الله 9 دي
  • ماجراي عكسي كه جاودانه شد
  • نهم دي ماه يكي از جايگاه‌هاي جلب و نزول رحمت الهي بود

  • درباره




    اي رهبر و مولاي ما! ما آنچه بايد بكنيم، انجام ميدهيم؛ آنچه بايد هم گفت، هم گفتيم و هم خواهيم گفت. ما جان ناقابلي داريم. مثل خودتان، دل پُرخوني هم داريم، اندك آبرويي هم داريم كه اين را هم خود شما به ما داده‌ايد؛ همه اينها را ما كف دست گرفتيم، در راه اين انقلاب و در راه اسلام فدا خواهيم كرد؛ اينها هم نثار شما باشد. فقط اي رهبرمان! ما مثل شما صبر و طاقت نداريم، ما كه شاگردي خميني صبور را نكرده‌ايم تا روحمان، روح‌الله باشد، فقط اندك زماني، خميني را با چشمان كودكيمان ديده‌ايم و با او همنفس شده‌ايم و همان چند نگاه كودكانه، اينگونه آشفته و آماده‌مان كرده براي در خون خود غلتيدن! رهبرا! شما سالهاست كه چفيه را به گردنتان پيوند داده‌ايد و ما خوب معنايش را ميدانيم. ميدانيم كه تمام و تنها اميدتان به همين چفيه‌داران بسيجي است. هيچ تعارفي نداريم؛ ميدانيم يعني تنها «چفيه»، حافظ گردن اميرمان است. ميدانيم يعني اي بسيجيها اين شما و اين حفاظت از اميرتان سيد علي. امّا رهبرا! مگر ما دل نداريم؟ داريم، مثل خودتان پُرخون هم داريم. مگر تا كِي بايد با اين چشمان و گوشهامان جسارت به فرزندان زهرا را ببينيم و آرام بنشينيم؟ مگر مي‌شود شمشير بُرّان هميشه در نيام بماند!؟ مگر مي‌شود دست به شمشير، آرام نشست؟ ما هم منتظر جانبازي و شهادتيم، آخر حالا كه معبر تنگ شهادت، كمي وسعت يافته، آنهم در خيابانهاي شهر و كاشانه خودمان، يك رَهاي عاشورايي بده و خود نظاره كن كه كودكان، كودكان گهواره‌اي خميني چه عاشورايي برپا ميكنند! امّا اينبار تا خيابانهاي شهادت‌گاه خودمان را كف پوش اجساد متعفن دشمنان قسم خوردۀ مادرتان زهرا (س) نكنيم و تا جويها را سيراب از خون نجس لَجَن ماهيّت و حرام رنگ اهانت كنندگان حسين عليه‌السّلام نكنيم و عاشورايي بدرگونه رقم نزنيم، آرام نمي‌گيريم! رهبرا كمي هم به دل بي‌صبر و پاره پارۀ ما بنگر! ما كه سيّد علي نيستيم تا صبري علي‌گونه داشته باشيم! ما «عبدالله بن حسن» هستيم كه بي سلاح و با سلاح دستهاي خالي به دفاع از مولا و مقتداي خودش رفت و با دستهاي قلم شده و تني بي‌سر، عاشورايي و جاودانه شد! اي سيّد علي بخدا ديگر ... ... و خود ميدانيم و مي‌داني كه تا اشاره و رهاي شما نباشد، شمشيري از نيام بيرون نياوريم حتّي اگر تا خيمه معاويه رفته باشيم و يك ضربه، پيروزيمان را رقم بزند! اگر فرمان دهد رهبر بتازيم / اگر او خواهد از ما سر ببازيم/ اگر صبر و قرار از ما بخواهد/ بشينيم و بسوزيم و بسازيم


    عضویت سریع

    مطالب اتفاقی

    مطالب محبوب

    اخبار سایت

    آرشیو

    Powered By pelakfa.com Copyright © 2009 by meshkat-noor